تبلیغات
سپهر
 
سپهر
« تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی کاذب برخورد منافقانه ترجیح میدهیم »
                                                        
درباره وبلاگ

مقدمتان گلباران
زادگاهم سده لنجان از توابع شهرستان لنجان در استان اصفهان است.
کارمند هستم و اینجا خلوتگاه من است .آنچه در ذهن می پرورانم در این جا به تصویر کشیده می شود. و آنچه خواهید دید فقط دیدگاه شخصی من نسبت به مسائل پیرامون است .این وبلاگ محلی است برای بیان آنچه که می خواهم آزادانه بگویم ولی مجالی برای گفتنش نیست.
شما نیز می توانید با من همراه شوید و نظرات خود را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید .
ضمنا یاد آور می شوم این وبلاگ وابسته به هیچ طیف و گرایش سیاسی نیست.
مدیر وبلاگ : حسین ادیبی
نویسندگان
پیج رنک
هوا شناسی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 17 فروردین 1390 :: نویسنده : حسین ادیبی

ساعت حرکت قطار که می‌رسید و همین که قطار راه می‌افتاد،

بچه‌ها می‌دویدند، سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند.من تعجب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد،چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند و اگر باید برایش اعجاب قایل بود، اعجاب بیش‌تر وقتی است که حرکت می‌کند.

این معما برایم وجود داشت تاوقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.دیدم، این قانون کلی زندگی ما ایرانی‌ها است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است،تا ساکت است مورد تعظیم است؛

اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی‌کندبلکه سنگ است که به طرفش پرتاب می‌شود و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است.ولی یک جامعه‌ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت.متحرک‌اند نه ساکن، باخبرند نه بی‌خبر

 





نوع مطلب : سخن و رفتار بزرگان، 
برچسب ها : ویژگیهای جامعه زنده، جامعه پویا، جامعه مرده،
لینک های مرتبط :




سه شنبه 10 آذر 1394 :: نویسنده : حسین ادیبی
باز باران با ترانه
با گوهر های فراوان
امدش اینک به دنیا
امروز باران آمد.
باران رحمت است و شروعی است برای اجابت.
باران زندگی را برای سپهر معنایی تازه می دهد.
باران به سپهر تراوت میدهد. به زندگی شادابی و امیدی مضاعف.
عزیزم قدم رنجه فرمودی. دنیای ما را روشن بود روشن تر کردی.
سالهای سال زنده باشی و شاد زندگی کنی.
تولدت مبارک بارانم




نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها : باران، تولد باران، دخترم باران،
لینک های مرتبط :




  پیش از این مقاله ای در باب هویت توسط  دوست و همکارم سرکار خانم سلیمیان منتشر شد. این نوشتار به دنبال تکمیل بحث گذشته می باشد. همانگونه که قبلا نیز گفته شد پذیرای هرگونه نظر یا انتقاد دوستان هستیم.امید است به توجه به اهمیت موضوع دوستان مشارکت حداکثری داشته باشند تا از این مباحث نتیجه ای مطلوب حاصل گردد.
  «در تاریخ نام های جغرافیایی و هویت مردم و مکانها،  ریشه در عمق تاریخ اجتماعی دارد. مردم در طول تاریخ نام هایی بر می گزیدند،  که در اندازه دانایی زمان آنها بود،  و به این ترتیب هویتها آشکار می شد.  ولی آیا امروزه هویت ها با نام حیوانات یا شاهان و یا موضوعات دینی شکل می گیرد؟
در گذشته ها و هر دوره  از ساختار های تاریخی اجتماع،  نام های ویژه آن دوره را برای مکان های جغرافیایی بر می گزیدند،  اما امروزه با وجود انقلاب دانش های نو،  درک متفاوتی از جغرافیا، مکان، مدنیت، و غیره بوجود آمده است. در قرن 21 هویت ها بر اساس اقتصاد و شیوه مدنیت شناسایی می شوند، تعیین نام های جغرافیایی،  هویت مکانها،  تقسیمات کشوری،  استراتژی های جغرافیایی،  و غیره،  باید بر پایه اقتصادی ضمن رعایت تاریخ اجتماعی انجام پذیرد که در غیر این صورت با عدم موفقیت روبروست. منبع: سایت ارگ با اندکی تغییرو تلخیص.
«هویت ها و فرهنگهای مختلف به مثابه اندامهای ملت ها هستند که در صورت حفظ و تقویت آنها سلامت کل جامعه حفظ خواهد شد. حفظ حقوق فرهنگی اقوام راه را برای مشارکت بیشتر شهروندان در اداره جامعه باز کرده و آزادیهای فردی و اجتماعی را افزایش می دهد. بر اساس همین اصل است که سازمان ملل و یونسکو به جوامع مختلفی که از اقوام مختلف تشکیل شده اند، توصیه می کنند که در مدارس ابتدایی نسبت به تدریس زبانهای محلی اقدام نموده و با انتشار مطبوعات به زبانهای محلی ، نسبت به آزادیهای فرهنگی احترام گذاشته و بر انسجام و آزادی و مشارکت در جامعه بیفزایند. » (دکتر احمد بیانی)
شهرستان لنجان  که  از دیر باز جایگاهی در سطح استان داشته و از شهرستانهای تأثیر گذار بوده نیز از این قاعده مثتثنی نیست. اما چرا شهرستان لنجان امروز با بحران هویت دست و پنجه نرم می کند؟ چرا شهرستان لنجان به موازات رشد و توسعه نتوانسته فاکتورهای هویتی خود را حفظ و دچار کلافگی در هویت شده؟ مگر هویت ها زمینه ساز حضور در جامعه جهانی نیستند؟
به منظور رسیدن به پاسخی روشن بهتر است مولفه های هویتی را مرور کنیم .
چون اهل و ساکن سده لنجان هستم به عنوان نمونه از شهر خودم می گویم. سده لنجان کدامیک از مولفه های هویتی خود را حفظ کرده:
گویش و لهجه: از آنجا که شهرستان لنجان تقریباً فاقد زبان خاصی است، گویش و لهجه می توانست مولفه قابل طرحی در ساختار هویت ما باشد که اتفاقا خود ما و بزرگان ما با بی مهری که بدان روا داشتیم عامل نابودی آن شدیم.چرا که هرگز حتی در محافل دوستانه و خانوادگی خود حاضر به استفاده از آن نیستیم  و امروز
اگر کسی با لهجه سده ای (یا لهجه رایج در سایر شهر های شهرستان) سخن براند و یا از واژه های قدیمی (گویش سده ای) استفاده کند مورد استهزاء شهروندان قرار می گیرد. نکته جالب این که همه ما اتفاقاً به بچه های خود شیوه درست صحبت کردن به منظور فاصله گرفتن از گویش و لهجه سده ای، ریزی و...  را یاد می دهیم.
اداب و رسوم و سنت ها: در این مولفه بضاعت زیادی نداریم بطوری که نمی توان مشخصاً مصداقی را در این خصوص ذکر کرد یا حداقل در توان نگارنده نیست.
همچنین در سایر مولفه ها نیز به دلیل بضاعت کم از طرح موضوع خودداری می گردد. این ضعف ونقصان قابل تعمیم به سایر شهر های شهرستان نیز می باشد.
از آنجا که اصالت و ارزش هویت در قدمت آن تعریف می شود نمی توان برای جبران ضعف در این حوزه به هویت سازی مصنوعی پرداخت چرا که آنگاه همین اندک بضاعت فرهنگی هم دستخوش تحریف قرار خواهد گرفت!
لنجان اما،بر خلاف میل و اراده ما در کوشش برای نهادینه کردن هویتی انتزاعی و پوست اندازی فرهنگی شتاب دارد. درحالی که هویت پدیده ای است درون زا و بر اساس مولفه هایی نظیر زبان، شرایط اقلیمی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و تاریخی همان منطقه شکل می گیرد و این تناقض آشکار باعث می شود توجه ذهن های کنجکاو را به نوعی استحاله هویتی و فرهنگی که از سالها پیش بصورت خزنده شهرستان ما را درگیر کرده و طی چند سال اخیر شتابی فزاینده به خود گرفته، سوق دهد.
وجود ضعف در مولفه های هویتی لنجان را نمی توان انکار کرد. هرچند شکل گیری این هویت ریشه ای تاریخی و اجتماعی داشته لیکن به سرعت و به آسانی در مقابل خرده فرهنگ ها و سایر عوامل تهدید کننده از جمله صنایع ، تغییرات جغرافیایی، تغییر ارزشها،تنوع جمعیتی ، نزدیکی به شهرهایی همچون اصفهان و شهرکرد و ... به زانو درآمده و تغییر شکل داده.
چرا که به عنوان مثال مهاجرین به دلیل قلت و بواسطه خرده  فرهنگ بودنشان در یک منطقه بیشتر تحت تاثیر محیط قرار می گیرند تا اینکه بر محیط اثر قالب داشته باشند. بنابر این پیش از آن که  مهاجرین و صنعت را مقصر اصلی استحاله هویت لنجان بدانیم  بهتر است بپذیریم که بحران هویت ما ناشی از ضعف و عدم غنای مولفه های هویتی ما بوده که از یک سو در مقابل فرهنگ های وارد شده توان عرض اندام نداشته و از سوی دیگر بر اثر نا آگاهی و بی دقتی خود ما نه تضعیف که بکلی دچار اضمحلال شده. این موضوع به خوبی ازفحوای مقالات ارائه شده و نظرات دوستان نیز قابل استنتاج است که توده مردم به ویژه نخبگان و فرهیختگان به این باور رسیده اند که شهرستان ما و به دنبال آن شهرهای ما در حال حاضر فاقد آن مولفه های محکم وغنی است که بتوان نام هویت را برآن نهاد و از آن به عنوان یک ابزار برای معرفی شهرستان به جامعه جهانی بهره برد.
سوال اینجاست که چرا اصرار بر هویتی می کنیم که حتی تاب مقاومت در مقابل خرده فرهنگ های مهاجرین و سایر عوامل تهدید کننده را ندارد؟چرا ما زمان حال و اندیشیدن به آینده را فراموش کرده و همچنان چنگ به گذشته ای می زنیم که چه بخواهیم چه نخواهیم هیچ ثمری را برای ما ندارد؟ آیا ما هم مدرنیته را می خواهیم هم سنت را؟ بدون هیچ  تعدیل و تلفیقی؟
ما درحال حاضر اش شله قلمکاریم!! بزرگان ما در گذشته و جوانان ما در زمان حال سیر می کنند و همه بجای از بین بردن تناقضات به آنها دامن می زنیم. مدنیتی که طی سالهای اخیر در شهرستان به وقوع پیوسته مطلوب جوانان و گذشته ای که بیشتر برای بزرگان یک نوستالژی است مطلوب آنهاست. اینجا حق با کدام دسته است؟ اگر بخواهیم گذشته را زنده کنیم و به نوعی هویت گذشته خود را بازیابی کنیم جوانان چقدر در این بازیابی مشارکت می کنند؟ آیا در صورت عدم مشارکت نسل های کنونی و آینده که اتفاقاً از قومیت های مختلف و فرهنگ های گوناگون هستند نسبت به این جامعه احساس تعلق می کنند؟ روشن است که پاسخ منفی است. چرا که شهروندانی که در شکل گیری مدنیت خود را شریک ندانند هرگز خود را تابع شرایط و مقررات نمی دانند و احساس تعلقی به آن نمی کنند.
سوال دیگر این است که در عصری که دنیا به دهکده جهانی تبدیل شده  آیا سعی داریم هویت خود را بازیابی کنیم تا با تمسک به آن خود را به جهان معرفی کنیم و به جامعه جهانی بپیوندیم یا اینکه برای جداشدن از جامعه جهانی دنبال مستمسک می گردیم تا خود را تافته جدا بافته بدانیم؟
دکتر احمد بیانی در خصوص جهانی شدن و تأکید دوباره بر مشخصه های قومی چنین می گوید :«رویکرد به فرهنگهای بومی، قومی و ملی کوششی است که مسیر جهانی شدن را هموار می سازد و حتی می توان از گرایش به فرهنگهای محلی به عنوان مرحله ای اساسی و گاه تعیین کننده در فرآیند جهانی شدن یاد کرد و این گرایش به ظاهر متضاد را مکمل یکدیگر محسوب کرد.  توجه به این نکته ضروری است که توجه به فرهنگهای بومی و تأیید دو باره  بر آنها نباید منجر به نفی دیگران شود. به عبارت دیگر، رویکرد به فرهنگهای بومی ، قومی و ملی به منظور حضور فعال در جهان و تسهیل فرآیند  طبیعی جهانی شدن در شرایطی می تواند صحیح باشد که ما را از تعصب افراطی به فرهنگ خویش و تنگ نظریهای دیگر رهایی بخشد. چنانچه گرایش به فرهنگهای محلی در مفهوم نفی فرهنگ های دیگر باشد و یا منجر به خشونت جوییهای دیگر شود، این نکته آشکار می شود که بجای خود شناسی در مسیر خود پرستی قرار گرفته ایم و بجای پیمودن راه آزادی در کوره راه سلطه گم شده ایم.»
در دنیایی که جهانی می اندیشد هویت باید زمینه ساز توسعه باشد نه ابزاری برای تحجر و واپس گرایی. به طوری که دکتر بیانی می گوید: « این تحول باید باعث شود روابط قومی و قبیله ای به روابط شهروندی در چارچوب کشور تغییر یابد . این تحولات باید در مسیر پیشرفتهای تاریخی روی دهد و فرهنگ روستایی وعشیره ای مردم مناطق را متحول و آنان را در نقش شهروندان جامعه آماده پذیرش مدرنیته کند که با اعطای هویت ملی ، هویت قومی پیشامدرن آنان را تحت الشعاع قرارد میدهد. »
اکنون با توجه به مطالب فوق بیایید آنچه را که ما از هویت می خواهیم تعریف کنیم. انتظار ما از هویت چیست؟ با ازبین رفتن هویت یا تقویت و بازیابی آن کدام مزایا را ازدست می دهیم  یا به دست می آوریم؟ لنجان چند قومیتی و صنعتی امروز چگونه راهی را باید برگزیند!؟
از نگرانیهای مطرح شده طی مقالات اخیر چنین بر می آید که توقع  ما از هویت بازیابی قدرت و نفوذ در حاکمیت است.اگر هدف بازیابی قدرت سیاسی ،فرهنگی و اجتماعی و نفوذ در لایه های مخلف حاکمیت باشد لنجان ما بی شک باید دارای حداقل یکی از پیش شرط های زیر باشد:
1-    یا دارای چنان غنای تاریخی و  فرهنگی تاثیر گذاری باشد که حاکمیت ، تکنولوژی و  سایر عوامل تهدید کننده هویت توان تغییر آن را نداشته باشند. به عبارتی در تعریف هویت ملی و در فرایند جهانی شدن نه تنها آسیب پذیر نباشد بلکه خود بتواند ضمن حفظ مولفه ها بصورت موثر با جامعه جهانی ارتباط داشته باشد. متاسفانه دراین مورد لنجان حرفی برای گفتن ندارد و تمرکز بر آن جز فرصت سوزی چیزی عاید شهرستان نخواهد کرد.
2-    یا در مسیر توسعه و شکوفایی با توجه به ظرفیت های بالایی که دارد چنان تأثیری را در استان و کشور بگذارد که حاکمیت را در سطوح مختلف متوجه خود نماید تا از مزایای آن بهره مند گرد. به عبارتی پیوستن به جامعه جهانی و پذیرش هویت ملی در چارچوب کشور را انتخاب کند.
به نظر می رسد گزینه دوم که در حال حاضر  پتانسیلهای آن را نیز دارد بهترین روش برای باز یابی قدرت نفوذ و تاثیر گذاری در استان و حتی سطح کشور است. همچنین از دیگر  الزامات تزاید نفوذ و قدرت سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی منطقه تعدد اندیشه های نو، خلاق، متخصص و بومی در تمام عرصه ها است که می تواند وزنه های اجتماعی و سیاسی منطقه را به نفع نفوذ در حاکمیت تقویت کند.
اما در خصوص بند یک باید گفت:هویت یک پروسه و فرایند مستمر است که در طی زمان تولید و بازتولید می شود. هویت های اجتماعی پایه هایی هستند که بر آنها نظم و پیش بینی پذیری در سپهر اجتماعی استوار می شود.
از طرفی این نگرانی وجود دارد که موضوع تبدیل روابط به حالت شهروندی ممکن است منجر به یک کمونیسم فرهنگی شود که باعث از بین رفتن تنوع فرهنگی قومیت ها می گردد، اما زمانی که:
 در بحران هویت گرفتار آمده ایم،
 هیچ مولفه غنی و آثار فاخری نداریم و در بازیابی هویت گذشته خود درمانده ایم،
تنوع قومیتی شهرستان به گونه ایست که در نظر گرفتن این فرهنگها در ساختار هویتی اجتناب ناپذیر می باشد،
و نگران مشارکت و احساس تعلق قومیتها در فعالیت های مدنی و اجتماعی هستیم ،
 چاره ای جز پذیرش باز تعریفی از هویت با شرایط اقتصادی، اجتماعی و پذیرش روابط شهروندی بجای روابط قومی قبیله ای با هدف دستیابی به جامعه ای مدرن که تابع هویتی ملی است نداریم.
در پایان  اشاره ای دارم به پاراگرافی از کتاب صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز:
او(خوزه ارکادیو) به اورسولا می گفت:
دنیا هر روز پیشرفت می کند و پدیده های عجیبی اختراع و کشف می شود. در فاصله اندکی از این دهکده، درآن سوی رودخانه، وسایل تازه ای در دسترس مردم قرار می گیرد و آنها همیشه به دنبال تحقیقات و نوآوری هستند، ولی ما در اینجا ، همچون چهار پایان بی شعور زندگی می کنیم.





نوع مطلب : عمومی، اجتماعی، سیاسی، 
برچسب ها : لنجان، تاریخ لنجان، مدنیت، بحران هویت، استحاله هویت،
لینک های مرتبط :




گروه مقالات: آیا مدیریت ماکیاولیستی در بین مدیران جامعه ما رواج دارد؟ چه عواملی باعث گرایش مدیران ایرانی به اصول ماکیاولیستی می‌شود؟ آیا مدیران جامعه ما آن را به رأی و اراده خود انتخاب می‌کنند یا الزامات جامعه آن را به آنان تحمیل می‌کند؟ آیا مدیران محصول جامعه خود هستند یا حاکم بر جامعه خود؟ آیا ساخت قدرت در جامعه ما در روی‌ آوری مدیران به اصول ماکیاولیستی مؤثر است؟ چند درصد از مدیران ما به روش‌های ماکیاولیستی روی آورده و از آن استفاده می‌کنند، آیا آمار دقیقی از این امر وجود دارد؟ مدیریت ماکیاولیستی در بخش دولتی بیشتر است یا بخش خصوصی؟ آیا مردم در استمرار و بقای مدیران ماکیاولیستی مقصرند؟ آیا ارزش‌های جامعه در گرایش مدیران به ماکیاولیسم نقشی دارند؟ نتایج عملکرد مدیران ماکیاولیستی چه خواهد بود؟ چه ارزش‌ها و چه مکانیسم‌هایی می‌توان بازدارنده مدیران ما در بکار گیری اصول ماکیاولیستی باشد؟ در این مقاله می‌خواهیم به برخی از این سؤالات پاسخ دهیم.

بسیاری از متفکران معتقدند که نیکلای ماکیاول نویسنده و سیاستمدار ایتالیائی (1527-1469) را می‌توان پدر علم سیاست نوین دانست. بسیاری آثار او را خدمت به جامعه انسانی می‌دانند چراکه و توانست با گردآوردن اصولی، سیاستمداران را آنطور که هستند به ما بشناساند نه آنطور که باید باشند!

ماکیاولیسم ابعاد مختلفی در مورد مذهب، شیوه حکومت‌داری، مدیریت و غیره دارد، اما در جامعه ما با اصل «هدف، وسیله را توجیه می‌کند» شناخته می‌شود. ماکیاولیسم اخلاق ناسالمی را توصیه می‌کند: « وقتی حیات سازمانی در خطر است دیگر ملاحظاتی از قبیل اینکه چه چیز عادلانه یا غیر عادلانه است، چه چیزی ظالمانه و یا آمیخته با رحم و شفق می‌باشد، چه چیز در خور ستایش و یا شرم آور و ننگین است معنی و مفهومی نداد... او چگونگی حفظ و اعتلای سازمان مورد سرپرستی خود را تعیین می‌کند. هر راه یا وسیله‌ای که او برای این منظور اتخاذ می‌نماید باید راهی شرافتمندانه به حساب آید. ضرورت ندارد... شادکامی صرفاً معلول تقوی نیست. بلکه استفاده مدبرانه و احتیاط آمیز از تقوی و گناه، موجبات سعادت و خوشبختی را فراهم می‌آورد، سخاوت به این معنی است که نسبت به مال خود خسیس و نسبت به مایملک و دارائی دیگران بخشنده باشیم».

مدیران اصلی‌ترین منابع انسانی هر کشوری بشمار می‌روند، منابعی که با هزینه‌های زیاد حاصل می‌شوند. اگر سازمان‌ها و جوامعی به رشد و توسعه دست‌یافته‌اند از سرمایه اثربخش مدیران توسعه‌گرا برخوردار بوده‌اند. اما شاید بتوان گفت که یکی از بزرگترین مشکلات کشور ما، مشکل مدیریت در سازمان‌های دولتی باشد. چراکه اقتصاد کشورما، اقتصاد دولتی به شمار می‌رود و حتی بخش خصوصی متأثر از سیاست‌گذاری‌های اوست.

در تاریخ سیاسی ایران، بر اثر غلبه سیاست بر تخصص گرائی، مدیران در جایگاه‌های خود نبوده‌اند و اصل شایسته‌سالاری مغفول مانده است و با تعویض دولت‌ها موجی از تعویض مدیران به راه ‌افتاده است، به طوری که حتی برخی از صاحب‌نظران تغییر دولت‌ها را با انقلاب ها مقایسه کردند. چراکه موج تحولات بسیار شدید بوده و دولت‌های جدید، عملکرد دولت‌های قبلی را نفی و زیر سؤال می‌برند. این امر طبیعی است چراکه مردم به تغییر رأی داده‌اند و از دولت جدید انتظاراتی دارند. دولت نیز باید بتواند با اجرای برنامه‌های خود به توسط تیم مدیریتی خود، به شعارهای خود عمل نموده و انتظارات مردم را برآورده سازد.

اما ریشه مشکل در آنجاست که دولت‌ها در ایران برآیند احزاب نیستند. در كشورهای پیشرفته قاعده بر این است كه رهبران فكری آرا و نظریات خود را توسط كتاب و مقاله و سخنرانی ارائه می‌دهند و با عرضه آراء جدید و تبلیغ و حتی تدریس آن‌ها هواداران و شاگردانی را حول آن‌ها جمع می‌کنند.

این طرفداران با تشكیل احزاب و جمعیت‌ها اقدام به جلب آراء عمومی در انتخابات شهرداری‌ها می‌کنند (در كشورهای اروپائی و غربی اصل دموكراسی بر دموكراسی شهری بناشده است و شهرداری‌ها از اختیارات وسیعی برخوردار می‌باشند) و در صورت پیروزی و اثبات لیاقت و شایستگی خود در اداره شهرها با اقبال عمومی و کشوری روبرو می‌شوند و می‌توانند با پیروزی در انتخابات پارلمانی تشكیل هیئت دولت را بدهند.

در این کشورها چون هیئت دولت از دل پارلمان به وجود می‌آید، این مزیت نیز وجود دارد كه هیئت دولت و مجلس تعامل خوبی داشته و از كارآئی بهتری نیز برخوردار باشند و چون قبلاً باهم دیگر کارکرده و با زبان و مفاهیم همدیگر آشنا هستند و دارای تئوری و برنامه كاری و نگرش علمی و سابقه اجرائی لازم و پشتیبانی پیرامونی حزبی و غیر حزبی (هواداران) هستند، می‌توانند جامعه را پیشرفت دهند.

اما در کشور ما وضع دگرگونه است. افرادی به ‌صورت فردی وارد عرصه انتخاباتی شده و در صورت پیروزی در انتخابات سعی در جذب افراد همفکر و هم‌نظر می‌کنند و بیشتر هم از کسانی که در ستادهای انتخاباتی فعال بوده و نقشی را ایفا کرده‌اند (چه ‌بسا همین افراد در انتخابات پیشین در ستادهای افراد مخالف بودند و اکنون شانس پیروزی را در این افراد دیده و با قصد گرفتن سهمی از فرد پیروز جذب آن ستاد انتخاباتی شده‌اند).

شاید ریشه بحث خودی و غیرخودی هم در همین نکته باشد؛ اما چیزی که مغفول می‌ماند اصل «شایسته‌سالاری» است. چه ممکن است تعدادی از مدیران و کارشناسان شایسته، افرادی سیاسی نباشند و یا نخواسته‌اند به هر دلیلی وارد فعالیت‌های سیاسی شوند. به این صورت است که افرادی به ناشایست و به ‌صورت سلیقه‌ای، باندی، جناحی، فامیلی و حتی قبیله‌ای وارد عرصه مدیریتی شده و پستی را به ‌ناحق تصاحب می‌کند. (البته بحث سر افراد ناشایست جداست) اما شایستگی و شایسته‌سالاری چیست و چگونه می‌توان مدیران شایسته را از مدیران ناشایست تشخیص داد؟

شایسته در فرهنگ لغت به معنای درخور، سزاوار، لایق و محترم آمده است. شایستگی عبارت است از خصوصیات و رفتارهایی که منجر به اثربخشی فرد در محیط شغلی می‌شود. فرهنگ آکسفورد (2003) هم شایستگی را به‌عنوان قدرت، توانایی و ظرفیت انجام دادن یک وظیفه تعریف می‌کند. دانشمند بنام کیو (1993) شایستگی را به‌عنوان نتیجه به کار بردن دانش و مهـــــارت به‌طور مناسب تعریف می‌کند. به‌عبارتی‌دیگر: شایستگی = مهارت + دانش.

اما مشکل دقیقاً از جائی شروع می‌شود که فردی به ناشایست، پست مدیریتی را اشغال
ریشه مشکل در آنجاست که دولت‌ها در ایران برآیند احزاب نیستند
می‌کند و برای حفظ آن به شیوه‌های ماکیاولیستی دست می‌یازد. او می‌آموزد که برای حفظ پست خود تنها باید به جلب رضایت و حمایت مدیر بالادستش متکی باشد و به عقاید و رفتار خود جلوه ایدئولوژیک و ارزشی حاکم بدهد و نقیصه تخصص گرائی خود را با آن پوشش دهد. حتی می‌توان آن را به‌ نوع خاصی از مدیریت عمودی دانست که در آن مردم و کارکنان زیاد مهم نیستند یا نقش ابزاری دارند.


به‌ تدریج این مدیران به مدیران اقتدارگرائی تبدیل می‌شوند که به اتکای پست و مقام می‌کوشند با زور گوئی، پرخاش و تحكّم، داد زدن، تحقیر و توهین، تهدید به كسر اضافه‌کاری و مأموریت و...در آنان ایجاد رعب وحشت کنند. چون این مدیران فاقد صلاحیت‌های لازم برای اداره امور می‌باشند. به اجرای شیوه‌های نادرست غیر اخلاقی دست می‌زنند که شناخته شده ترین آنها عبارتند از:

1. تلاش برای حذف رقبای احتمالی یا مخالفین، از طریق بدگویی، سخن‌چینی، تحریف یا قلب واقعیت، افترازنی‌های مختلف از عدم کارآئی گرفته تا متهم کردن به فساد اخلاقی یا مالی ... نزد مدیران.
2. روش «تفرقه بینداز و حکومت کن» با ایجاد جو بدبینی، کدورت، نزاع از طروق مختلف چون تقسیم ناعادلانه پاداش و مزایا، اضافه‌کاری و مأموریت و ... بین زیردستان است که به نوبه خود آنان را در یک حالت نامتعادل نگه می‌دارد و قدرت تدارک حمله را از آنان می‌گیرد.
3. روش دور نگه‌داشتن مرئوسین از تماس با مقامات بالاتر و کتمان اطلاعات مهم و تزریق قطره‌چکانی اطلاعات برای وابسته نگه‌داشتن آنان به خود و حتی تحریف واقعیات و دادن آمار و اطلاعات غلط.

اکثر این مدیران که از قدرت شخصی و تخصصی بی‌بهره‌اند، افق فکری محدودی داشته، با آمریت یعنی استفاده از زور و جبر و تنبیه کارکنان زیرمجموعه خود را اداره می‌کنند. آنان غیردمکرات بوده و اعتنای چندانی به نیازها، سلایق، انگیزه‌ها و اهداف کارکنان خود ندارند و به کارکنان خود مجال پیشنهاد و اظهارنظر را می‌دهند. آنان می‌کوشند تا تصمیمات خود را به ‌طور کلیشه‌ای و بخشنامه‌ای به زیرمجموعه خود تحمیل نمایند و بدین گونه خود را از عقول دیگران محروم می‌سازند. اکثر آنان خویش را عقل کل هم می‌دانند و در جلسات متکلم الوحده بوده، انتظار دارند مورد تشویق و تمجید دیگران نیز قرار گیرند.

در نتیجه افراد مطیع و چاپلوس را دور خود جمع می‌کنند، آنان با رواج چاپلوسى و سایر آفات اخلاقى محیطی را شکل می‌دهند که منزلت‏ها و نقش‏ها آن‌گونه که شایسته‏ى افراد لایق است، توزیع نشود و باندانم کاری‌های خود بودجه، امکانات و منابع سازمانی را به هدر می‌دهند. مردم نیز در مراجعه به این ادارات روابط ناسالم و حاکمیت روابط بر ضوابط را می‌بیند و تشخیص می‌دهد و گاهی هم برای راه‌اندازی کار خود، با دادن رشوه و پارتی‌بازی می‌کوشند یا حق خود را احقاق و یا حق دیگران را پایمال کنند. چنین است که اعتماد اجتماعی از بین رفته و ناامنی در جامعه حاکم می‌شود و مدیریت ماکیاولیستی جامعه‌ را به تزویر و ریا و دزدی و اختلاس می‌کشاند.

اداره امور جامعه، سازمان‌ها و شرکت‌ها، همه با آگاهی و دانائی سامان می‌پذیرد و این آگاهی و دانائی در سراسر جامعه و آحاد آن پخش‌شده است و به‌ تنهایی نزد هیچ فرد یا نهادی وجود ندارد. اصرار برخی مدیران به استبداد رأی باعث عدم اعتماد افراد به همدیگر می‌شود و در فقدان اعتماد، رفتار سیاسی شدت می‌یابد، کارکنان نیز به اقدامات نامشروع بیشتری دست می‌یازند!

درنتیجه این مدیران سازمان‌های دولتی به سمت سازمان‌های ناآرام پیش می‌برند: اساتید علم مدیریت برخی از ویژگی‌های «سازمان‌های ناآرام » را چنین برشمرده‌اند:
1. عدم ثبات شغلی
2. . پایین بودن انگیزش افراد (رواج افسردگی و خمودگی)
3. . مشاركت ضعیف
4. اختلافات زیاد
5. تخصص گرائی پایین
6. فرهنگ‌سازمانی منفی (عدم رعایت ارزش‌های والای انسانی همچون عزت‌نفس، صداقت، راست‌گویی و...)
7. فساد بالای اداری
8. قانون‌گریزی

ملاحظه می‌گردد که چگونه مسائل به ‌طور سیستماتیک به همدیگر ارتباط می‌یابد. استمرار عملکرد مدیران ماکیاولیست انواع رفتار سیاسی را در سازمان‌ها تشدید می‌کند. انواع رفتار سیاسی را می‌توان در اقداماتی همچون ندادن اطلاعات اساسی به تصمیم‌گیرندگان، شایعه‌پراکنی، لاابالی‌گری و اهمال‌کاری، بی‌انگیزگی، نشت اطلاعات محرمانه در بارهء فعالیت‌های سازمان و افتادن آن به دست رسانه‌های گروهی یا رقبا، پارتی‌بازی و داد ستدهای درون سازمانی که به نفع طرفین صورت گیرد، علیه و یا له کسی رأی دادن یا میانجی‌گری کردن را می‌توان از این موارد برشمرد.

بعضی وقت‌ها درک سطوح زیردستان از داشتن موقعیت و اقتدار مدیران بالادست، می‌تواند منجر به پایمال کردن احساسات و اخلاق و قضاوت‌های کارکنان شود. محیط زندگی و فرهنگی که مردم را تشویق به «انجام صرف دستورات» می‌کند یکی از مقاصدی است که مدیران فاسد با سوءاستفاده قدرت، منافع مردم را به‌ پای آن قربانی می‌کنند.

بسیاری از اختلاس‌ها و فسادها که آفت جامعه ما شده و در سال‌های گذشته افزایش یافت، اغلب به ‌وسیله یک فرد جسور و بی‌اخلاق آغاز و به سایر مردم عمومیت یافت. یک بعد دیگر آن است که نباید فرامین مدیران کورکورانه پیروی شود و آنان پاسخگو نباشند. الزام دارد که افراد تحصیل‌کرده و مردم اخلاق مدار، در بعضی مواقع محکم «نه» را بگویند و اطاعت نکند.

نتیجه‌گیری:
اگر مشاهده می‌شود که سازمان‌ها و یا جوامعی به رشد و توسعه دست‌یافته‌اند از سرمایه اثربخش مدیران توسعه‌گرا برخوردار بوده‌اند. قابلیت‌های مدیریتی یک کشور نشان‌دهنده آن است که به چه میزان امکان تولید، حفظ و رشد مدیران توسعه‌یافته را دارند. شرایط و چگونگی عزل و نصب مدیران در این نظام یکی از اساسی‌ترین کارها و مبین کفایت و اثربخشی نظام مدیریتی هست. «نظام شایسته‌سالاری» آن نظام مدیریتی است که در پی بهره‌گیری حداکثر از سرمایه مدیران (بالقوه و بالفعل) یک کشور است.

بدیهی است که «شایسته‌سالاری» زمانی محقق خواهد شد که «شایسته خواهی»، «شایسته شناسی»، «شایسته گزینی» و «شایسته پروری»، مورد ملاحظه قرار گیرد. طبیعی است که در غیاب مدیریت شایسته‌محور، امورات بر مدار مدیریت ماکیاولیستی بچرخد.

منابع:
1. فرل هدی، اداره امور عمومی تطبیقی (مدیریت عمومی).1388ترجمه سید مهدی الوانی و معمار زاده. انتشارات اندیشه های گوهر بار.
2. اسماعیل خلفازاده، دولت احمدی نژاد و احتمال کارآمدی؟ 1384. نشریه مهرند.
3. سید محمد عباس زادگان، مدیریت برسازمانهای نا آرام. 1387. انتشارات کویر.
4. اسماعیل خلفازاده، مدیریت، اعتماد به نفس و انگیزش. 1392. انتشارات اعظم.




نوع مطلب : عمومی، سیاسی، 
برچسب ها : ماکیاولیسم، شایسته سالاری، تخصص گرایی،
لینک های مرتبط : بهار نیوز،




جمعه 12 تیر 1394 :: نویسنده : حسین ادیبی
امروز 12 تیرماه پسر گلم سپهر 9 ساله شد. پسری که زندگی من و همسرم در وجود او خلاصه شده .وجودی که اگر نبود زندگی چیزی نبود جز تکرار .وجودی که آسمان زندگی من و همسرم با او آبی تر از گذشته شد و بهانه زندگی را برای ما دو چندان کرد.
سپهرم، عزیز نازنیم تولدت مبارک.



----------------------------------------------
در چنین روزهایی بود که در تب و تاب آمدن سپهر وبلاگ سپهر نیز رسما فعالیت خود را در میهن بلاگ اغازید. قبل از سپهر وبلاگ هایی با نام آسمانی در بلاگ فا و پرشین بلاگ داشتم که همزمان با تولد سپهر آنها تعطیل و این وبلاگ فعال گردید.




نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




بسیار شنیده ایم که شهرداری ها در انجام فعالیتها و مبادلات روزانه دنبال منافع خود هستند.یا شهرداری با وضع عوارض دنبال کسب درآمد برای خود است.حتی برخی پا را فراتر نهاده و شهرداری را نهادی انحصاری می دانند که عده ای درآن جمع شده و برای کسب روزی چشم بر جیب مردم دوخته اند.!!
اما، آیا منافع شهرداری و شهروندان در تقابل با یک دیگر هستند یا در راستای هم. آیا شهرداری از بدنه شهر جداست یا به عنوان سلولی زنده و پویا جزئی از بدنه شهر است و می تواند ضمن تأمین منافع خود منافع شهر و شهروندان را نیز در نظر گرفته و تأمین نماید؟ آیا شهرداری به خودی خود حائز منافع است یا این شهر و شهروندان هستند که شهرداری را واجد صلاحیت داشتن منافع می کنند؟
برای اینکه بتوانیم جواب سئوالات فوق را بیابیم لازم است ابتدا بدانیم منافع شهرداری که برطرف کننده نیازهای روزانه و آتی  آن است چیست و چگونه تامین می گردد.در مقابل منافع یک شهروند چیست و شهرداری چگونه می تواند با در نظر گرفتن منافع خود منافع شهر و شهروندانش را تأمین نماید.
منافع شهرداری چیست و چگونه تأمین می شود:
هر رویدادی که در چارچوب  قوانین و مقررات  و در راستای اهداف و برنامه های شهرداری اتفاق بیافتد و صرفه و صلاح شهرداری را تأمین کند  منافع شهرداری می نامند .
منافع شهرداری از راه  فعالیتهایی که به موجب قانون و در راستای دستیابی به اهدافی که رسالت وجودی  شهرداری را تعریف می کند به دو طریق محقق می شوند: اول از طریق منابع و امکاناتی که به صورت دارایی های جاری وغیر جاری حاصل می شوند (درآمد ها)و دوم : اهداف و برنامه هایی که باعث می شود شهرداری منابع حاصل شده را به منظور تحقق آنها مصرف نماید.(هزینه ها)
یک- تامین کنندگان منابع شهرداری چه کسانی هستند:
نیروی انسانی (منابع انسانی)
شهر و شهروندان (موضوع اصلی این مقاله)
سرمایه گذاران ، بانکها و سایر ارگانها (که در جای دیگر به این موضع پرداخته خواهد شد)
 نیروی انسانی :که درهر سازمان جزو سرمایه های آن به حساب می آیند و هرچقدر این نیروها از توان و تخصص بالاتری برخوردار باشند سازمان از داشتن آنها منافع بیشتری را می تواند حاصل کند.
داشتن  و حفظ نیروهای متخصص و مجرب برای هر سازمان هزینه هایی را در بر دارد که پرداخت این هزینه ها می تواند ضمن ایجاد انگیزه کافی و لازم در این نیرو ها ، منافع سازمان را نیز تامین کند.
کارکنان یک شهرداری مهمترین عناصری هستند که می توانند به حفظ منافع شهر و شهرداری بیانجامند. رضایت کارکنان رضایت مشتریان و رضایت مشتریان رضایت ازشهرداری و در این صورت اعتماد به نفس مدیران در ارائه خدمات مطلوب را در بر خواهد داشت. به عبارتی منافع هر گروه (شهرداری- کارمند- شهروند) باید تعریف شده باشد تا بتوان به یک ارتباط دو سویه و برد برد رسید.
شهر و شهروندان:
شهرداری دارای منافعی است که تمام این منافع در محدوده ای بنام شهر قابلیت تعریف و تحقق دارد. شهروندان تامین کنندگان منافع شهرداری هستند و شهرداری نیز عمدترین تآمین کننده خدمات شهری و عمرانی  شهروندان در این محدوده است.
شهر به واسطه تقاضای شهروندان نیازمند خدمات و تسهیلاتی  است که قانون حق بهره برداری از ارائه این خدمات و تسهیلات را طبق ضوابط مشخص به شهرداری ها داده مشروط به اینکه در راستای توسعه و پیشرفت همان شهر بکار برده شوند. بدین صورت که شهرداری با وضع عوارض می تواند نسبت به ارائه خدمات به شهروندان منافعی را برای خود کسب نماید و یا از منابع و امکانات موجود در شهر یا امکاناتی که درآینده در شهر ایجاد می شوند برای خود منافعی را بدست آورد و در مقابل آنها را با برنامه ریزی و بصورت مشخص برای آبادانی شهر هزینه نماید.عوارض وصولی توسط شهرداری ها منفعتی است که شهرداری در ازای ارائه خدمات به شهروندان از آنها وصول می کند.
اما هرگاه  صحبت از عوارض می شود بلافاصله ذهنیت شهروندان به  نا عادلانه بودن این عوارض معطوف می شود و همین ذهنیت است که باعث شده شهروندان نگاهی از سر بی اعتمادی به شهرداری داشته باشند.
اگر نگاه شهرداری به شهروندان به مثابه یک منبع درآمدی صرف باشد  هرگز موفق به جلب رضایت و مشارکت آنها نخواهد شد. مهمتر اینکه عمده عوارض وصولی از شهروندان در ردیف عوارض ناپایدار جای می گیرد و این عمق فاجعه را بیشتر می کند.چرا که محصول  نگرش شهرداری به شهروند درآمدی موقت و ناپایدار است ولی آثار سوء آن که همان بی اعتمادی به شهرداری است پایدار و مستمر است.
شهروندی که به شهرداری مراجعه می کند و بابت عوارض صدور پروانه ساختمان با ارقام سنگین مواجه می شود اولین سئوالی که ذهنش را درگیر می کند این است که در قبال تحمل این هزینه چه چیز عایدش می شود . کدام معیار باعث شده مثلاً پروانه ساختمان یا عوارض نوسازی چنین ارزشی را داشته باشند. وقتی جواب چنین سئولاتی برایش روشن نشد سئولات بعدی ذهنش را درگیر کرده و نهایتاً نتیجه دلخواه خود را می گیرد و شهرداری را در جایگاه حاکم بی عدالت و خود را در جایگاه کسی می نشاند که حقش را شهرداری ضایع کرده.
البته جای هیچ شکی نیست که گذار شهرداری ها  از کسب منافع ناپایداری همچون فروش تراکم و پروانه های ساختمانی و فروش اموال شهرداری به عنوان سرمایه های شهرداری در جهت هزینه کرد آنها یک ضرورت بوده و مادامی که شهرداریها چشم بر وصول درآمدها از منابع ناپایدار دارند، جلب اعتماد شهروندان مشکل می باشد.
اگر بپذیریم که امروزه روابط  بیشتر بر پایه منافع مشترک برقرار می گردد باید قبول کرد که روابط بین شهرداری و شهروندان نیز از این حیث مستثنی نیست و منافع مشترک شهرداری و شهروندان باید تعریف شود تا امکان برقراری یک رابطه دو طرفه و پایدار فراهم گردد. در این صورت می توان انتظار داشت که دیوار های بی اعتمادی شکسته و یخ روابط بین شهرداری و شهروندان آب شود. در یک جمله شهروند باید مطمئن شود با مراجعه به شهرداری منافع می خرد.
بنابراین برای از بین بردن دیوار بی اعتمادی بین شهرداری و شهروندان لازم است طرفین از حقوقی که بر یک دیگر دارند به خوبی آگاه باشند و آنها را به رسمیت بشناسند.
حقوقی که شهروندان بر شهرداری دارند قانون به خوبی مشخص کرده. قانون شهرداری ها(به ویژه ماده 55 قانون شهرداریها)، قانون نوسازی و عمران شهری ، قانون نحوه تقویم ابنیه ، املاک و اراضی مورد نیاز شهرداریها، قانون تشکیلات وظایف و انتخابات  شوراها، و.... از جمله مواردی هستند که در راستای تامین نیاز شهر و شهروندان وضع شده و رعایت این قوانین می تواند ضمن تأمین منافع شهرداری منافع شهروندان را نیز تأمین نماید.
اما یک شهروند نیز می بایست از حقوق شهرداری بر خود آگاه باشد که به طور اجمال می توان به چهار مورد زیر اشاره کرد:
1-    کسب شناخت از شهرداری و خدماتی که شهرداری می تواند به شهروندان ارائه نماید.
2-    اعتماد به شهرداری و مجموعه مدیریت شهری به عنوان یک نهاد خدمت رسان ارزشمند
3-    پذیرش عوارض شهرداری به عنوان هزینه اجتناب ناپذیر در سبد هزینه های سالانه خانوار
4-    پرداخت به موقع عوارض به منظور امکان استفاده به موقع و مناسب از این عوارض
یک شهروند باید بپذیرد که شهر نشینی هزینه دارد و متولی دریافت هزینه های شهر نشینی شهرداری است.
در حقیقت هر شهروند باید محاسبه کند که در طول سال هزینه هایی که برای شهرداری می پردازد چقدر است. یعنی شهرداری چه سهمی را در مجموع هزینه های سالانه یک خانوار شهری دارد.
با یک محاسبه ساده می توان به این نتیجه رسید که میزان پرداختی ماهانه هر شهروند به شهرداری در مقایسه با سایر هزینه های پرداختی به سایر ارگانها نظیر آب، برق، مخابرات ،گاز و مالیات بسیار ناچیز است.
دستگاهها ی مورد اشاره با بکار گیری تکنولوژی می توانند منابع طبیعی را بصورت قابل استفاده در اختیار شهروندان قراردهند و بهای آن را بگیرند و هرچقدر هم در افزایش قیمت مانور بدهند به سرعت شهروندان می پذیرند. یا هر ماهه درصدی از درآمد های کسب شده توسط شهروندان تحت عنوان مالیات توسط دولت وصول می گردد و به عنوان یک تکلیف برای شهروندان جایگاه خود را باز کرده .درحالی که خدمات حاصل از آن هرگز برای یک شهروند ملموس نیست . در واقع شاید هرگز خدماتی که در ازای پرداخت مالیات به وی می شود را نبیند ولی به هرصورت این عمل هرماه یا هر سال اتفاق می افتد .
اما همین شهروند وقتی به شهرداری می رسد بسیار حسابگر می شود تاجایی که برای کوچکترین وجه پرداختی خدمات مستقیم و مشخص را می طلبد. اینجاست که کار شهرداری از حساسیت بالایی برخوردار است و به ناچار باید با مردم رو راست باشیم . یعنی شفافیت در ارائه خدمات می تواند راهگشا باشد.نکته ای که بسیاری از مدیران شهری  از آن غفلت می کنند.  یعنی بدون در نظر گرفتن تبعات رفتارشان طوری عمل می کنند که برای شهروند چاره ای جز این نمی گذارند که به شهرداری به دید حاکمی قدرتمند، زورگو و انحصارگری بی انصاف در ارائه خدمات شهری نگاه کنند.

دو: اهداف و برنامه های شهرداری
شهرداری به موازات کسب منافع، اهدافی را دنبال می نماید که در چارچوب رسالت سازمانی خود بتواند شهر را با برنامه ریزی و هدایت صحیح منابع به  سمت رشد و توسعه  پیش ببرد . کلیه تغییراتی که در کالبد شهر به وجود می آید نتیجه  عملکرد شهرداری است و  روشن است هرچه  شهر به سمت رشد و شکوفایی پیش برود سطح رفاه عمومی شهروندان افزایش یافته و ساکنان شهر می توانند از زندگی در شهر لذت ببرند . به عبارتی کلیه منافع حاصل از ارائه خدمات شهرداری عاید شهروندان می گردد.
بنابر این شهروند اگر توجیه شود که شهرداری در ازای وجه دریافتی چه خدمات مستقیم و غیر مستقیمی را به وی ارائه می دهد (حدود 450 خدمت ) رغبتش در پرداخت عوارض نه تنها از بین نمی رود بلکه  از منافع خود در ازای پرداخت عوارض مطمئن می شود. همانگونه که اشاره شد هزینه های پرداختی شهروندان به شهرداری در طول سال بسیار ناچیز و کمتر از هزینه های سالانه دیگر است اما خدمات ارائه شده توسط شهرداری به شهروندان بسیار بیشتر از مبالغ وصولی از آنان می باشد! برای اثبات این ادعا کافی است نگاهی به بودجه سالانه شهرداری بیاندازیم خواهیم دید شهروندان چه سهمی در درآمد های شهرداری دارند و در مقابل چه خدماتی دریافت می کنند:


همانطور که در جدول  فوق ملاحظه می شود به ترتیب طی سالهای 92 و 93 تنها 10% و 8% از مجموع درآمد های وصول شده توسط شهرداری  از شهروندان بوده و مابقی درآمد ها از منابع خارج از شهر همچون ارزش افزوده و ... بوده  . اما از کل درآمد های حاصله به ترتیب در سالهای 92 و 93 در مجموع 87/16 %  و 87/14 %  برای هزینه های عمرانی و خدمات شهری مصرف و تنها 12/84 درصد و 12/86 درصد  آن به عنوان هزینه های پرسنلی و اداری هزینه گردیده است.
بدین ترتیب جای هیچ گونه تردیدی نیست که شهرداری در امر خدمت رسانی به شهروندان بالاترین جایگاه را در بین کلیه سازمانها و ارگانهای اجرایی دارد ولی متأسفانه بی اعتمادی شهروندان از یک سو و بی توجهی دولت به این نهاد خدمت رسان از سوی دیگر فشار را بر دوش مدیران شهری مضاعف کرده.
در این میان آنچه باعث دلگرمی مدیران شهری می شود اعتماد و مشارکت شهروندان در فعالیت های شهرداری می باشد چرا که اعتقاد بر این است که
راز تعهد مشارکت راستین همه افراد است، اگر مشارکتی در کار نباشد تعهدی هم در کار نیست.
بین منافع شهرداری و شهروند هیچ تضادی وجود ندارد. در واقع  شهرداری حافظ منافع عموم در شهر می باشد .
آنچه مورد تقابل و تضاد است منافع نیست بلکه نوع نگرش و رفتار شهرداری و شهروند به یکدیگر است که در صورت آگاهی و اصلاح این رفتارها از جانب هر دو طرف می توان به اعتمادی پایدار دست یافت.اعتماد شهروندان به مجموعه شهرداری بالاترین سرمایه است و شهرداری با اتکا به این سرمایه عظیم می تواند با آسودگی خاطر به ارائه خدمات هرچه مطلوب تر به شهروندان بیاندیشد.
مشارکت و همراهی شهروندان با شهرداری در اجرای طرح های عمرانی و خدماتی نشان از علاقه شهروندان به رشد و شکوفایی شهر است. داشتن شهری زیبا و آباد حق هر شهروند است اما لازمه دست یابی به این حق پرداخت به موقع عوارض شهرداری است.
 




نوع مطلب : شهر و شهرداری، 
برچسب ها : شهرداری، مشارکت مردمی، منافع شهرداری، شهروندان، منافع شهروندان،
لینک های مرتبط :




زیر  مطلب " نوشابه زرد"  که در سایت ناظم سرا منتشر شد یکی از دوستان این مطلب از البرت انیشتین را گذاشته بود:
"اگرمغزانسان به اندازه ای که شکمش کارمی کند کارمی کردهم اکنون جهان توصیف دیگری داشت".
نکته ای که انیشتین بدان اشاره نموده مرا یاد دست نوشته ای انداخت که چند سال پیش تحت عنوان "چه خوش عالمیست عالم گوسفندی" نوشتم . براستی که برخی انسانها آثار شکمشان بیشتر از آثار مغزشان در این دنیاست. مانده ام در عجب از چرایی خلقت این آدمها!؟؟
مطلب "چه خوش عالمیست عالم گوسفندی" را مجدداً تقدیم میکنم به دوست گرانمایه آقای سعادت البندی عزیز :

-------------------------------------------------------------------

چه خوش عالمی است عالم گوسفندی!!
 
مدتها بود در غم اندوه عجیبی بسر می بردم!
مدتها فکر و اندیشه ام را این مطالب مشغول کرده بود:
خدایا، ما انسانها تا کی باید خودمان را به نفهمی بزنیم ؟
تا کی باید از روی مصلحت تظاهر به نفهمی کنیم؟
تا کی باید عده ای از روی کبر و غرور عده ای دیگر را کودن و نفهم بپندارند؟
در یک کلام: تاکی باید ما خودمان را گوسفند نشان بدهیم و دیگران ما را گوسفند ببینند؟
ولی نا گاه نوری از امید دلم را روشن کرد ، گوییا از خواب چند ساله بیدار شدم. آن ذهنیات چهره ای دیگر به خود گرفت. اندیشه ای نو در ذهنم قوت گرفت. نا خود آگاه گوسفند و گوسفند بودن جلوه ای دیگر برایم پیدا کرد.
با خود پنداشتم آن فیلسوف فرزانه ای که نام این چهار پا را گوسفند نهاد از چه علم سرشاری برخوردار بوده . حقا که ستایش سزاوار اوست! انصافاً که نامی برازنده برایش برگزیده!
با خود گفتم : خدایا ترا شکر می گویم که گوسفند را آفریدی!
این چهارپای پر رمز و راز نه تنها در تأمین نیازهای  غذایی انسان مفید است بلکه موارد استفاده دیگری هم دارد!
نام گوسفند نه تنها گوسفند را ، که بسیاری از انسانها را نیز از انبوه قیدو بند ها رها ساخته! گویا نام گوسفند ، حلال بسیاری از مشکلات لا ینحل بشری شده!
بسیار شنیده ایم که فلانی بجای حل مسئله صورت مسئله را پا ک کرد! این در اصل همان خود را به گوسفندی زدن ودیگران را گوسفند فرض کردن است.
عده ای انسان نما  ولی گرگ صفت در پوستین این زبان بسته می روند و چه گرگ بازیها که نمی کنند!
اما این زبان بسته ( گوسفند) یا نمی داند که چه هجمه ای به نام و نشانش شده یا حقیقتاً او هم خود را به گوسفندی زده .
شاید هم  خوب می داند و لی  آنقدر صبرو حوصله دارد که بگذارد هر سوء استفاده ای که می خواهند از نام و هویتش بکنند تا روزحساب !
آری همین گوسفندی که به راحتی نامش مورد تجاوز انسان نما ها قرار گرفته اگر بخواهیم در وصفش بگوییم بشرط وجود اندکی فهم حتی از نوع گوسفندی، هم در این دنیا هم در آن دنیا به او بدهکار می شویم. حال حساب کنید از ازل تا کنون چه جفایی را این گوسفند کشیده و ما چه حسابی باید برایش پس بدهیم!
اما از فضایل گوسفندی و رذایل انسانی بگویم:
از صبرش بگویم
دیر زمانی است گوسفند نامش مورد سوء استفاده انسان قرار گرفته ولی با این وجود آنقدر مهربان است که همچنان نام و نشان و حتی جانش را در خدمت انسان هزار چهره گذاشته !
از ایثار و فداکاریش بگویم
در عیش و نوش ما و در عزا و ما تم ما همیشه جانفشانی کرده! ولی ما چه بیرحمانه این موجود را حقیر و خوار می پنداریم و در توصیف  بدترین نامها یا صفاتمان از این حیوان فداکار مایه می گذاریم.
براستی ای گوسفند
تو چه انسانیتی داری و ما چه بد گوسفندانی هستیم!

تو چه خوب فضایل انسانی را به کار می بندی و ما چه بد گوسفند بودن را به بازی گرفته ایم.
ما گرگ صفتانیم که نام زیبای تو را به تاراج برده ایم و هروز آنرا به لجن می کشیم و  تو چه زیرکانه با بع بع هایت به ریش ما می خندی . چرا که تو از روز حساب آگاهی و ما غافل.
آه که تو ای گوسفند چه خوش عاقبتی در انتظارت هست و ما چه بد عقوبتی!
ما انسانها از روی حماقت:
تو را مظهر حماقت می پنداریم.
دیگران را چپاول می کنیم چون آنها را گوسفند می پنداریم!
حقوق دیگران را ضایع می کنیم چون گوسفندشان می پنداریم.
خود را دانشمندو فرزانه می پنداریم و دیگران را گوسفند!
چون دیگران را گوسفند می پنداریم حتی خریت هایمان را هم بپای توی بیچاره تمام می کنیم.
اما ای گوسفند عزیز من همین را فهمیدم که اگر گوسفندی تو حکمتی نداشت خداوند همان خر را که می آفرید کافی بود گوشتش را حلال کند!! دیگر نیازی به تو نبود!
مگر خداوند چند نمونه برای مظهر نفهمی می خواست: خر و گاو برای مصداق نفهمی کافی نبود؟
پس حتماً راز آفرینش تو حکایتی دارد بس حکیمانه.
آیا اولین حکمت و راز آفرینش تو قربانی شدن بجای اسماعیل ذبیح الله نبود؟
وای خدای من چه موهبتی نصیب توشد! گویا تو در بین حیوانها سعادتمند ترین هستی ! چه جایگاه رفیعی داری و ما ابلهان نمی دانیم!
توی گوسفند در راه خدا قربانی شدی در حالی که قرار بود فرزند خلیل الله قربانی شود.
ایکاش می فهمیدیم گوسفند یعنی چه!
تو را همین بس که در عید قربان متواضعانه قربانی می شوی قربة الی الله. ولی ما، آه که ما قر بانی می شویم غربة من الله .
به مکه می رویم و مناسک بجای می آوریم. طواف کعبه می رویم و سعی صفا و مروه می کنیم. عرفات می رویم . رمی جمرات می کنیم. در آخر هم برای قرابت به خدا تو را سر می بریم ولی افسوس که خودمان از خدا غرابت می جوییم.
پس باز هم تو بردی و در فضایل انسانی از ما پیشی گرفتی.
در جشن ها تو را می کشیم و در عزایمان هم.
برای تظاهر و ریا تورا می کشیم و برای حقیقت و صداقت هم.
برای رسیدن به حاجاتمان از تو مایه می گذاریم و برای توصیف رذایل مان هم .
بی جهت نیست که خداوند از تو تکلیف نخواسته!
آخر چه کسی می تواند اینقدر خوب بار امانتی را که خداوند بر گردنش نهاده به سر منزل مقصود برساند. بی انصافی بود اگر خداوند از تو تکلیف دیگری می خواست. مثلاً نماز و روزه ، با این همه مسئولیت خطیری که داری دیگر جایگاهی برای تو ندارد. همین که مسئولیتی که خدواند بر عهده ات گذارده به این خوبی انجام می دهی از سالها نماز و روزه گرفتن برخی از ما انسانها برتر و بالاتر است.
البته تو حق داری ناراحت باشی که چرا خداوند انسان را اشرف مخلوقاتش نام نهاد.
ولی خیالت راحت باشد آن انسانی که خداوند اشرف مخلوقاتش قرار داد ما نبودیم.
اگر هم تصورت این است که چون ما نماز می خوانیم و روزه می گیریم و اعمال بجای می آوریم برتر از دیگر موجودات هستیم  بازهم خیالت راحت باشد برتری به این چیزها نیست. اصل آن است که بفهمی خداوند از تو چه خواسته و مأموریت تو در این دنیای فانی چیست. که تو خوب فهمیدی و به خوبی داری انجامش می دهی.
هرگز حسرت ما انسانها را به دلت راه نده.
فکر نکن که ما انسانها حتما خیلی سعادتمند هستیم که نماز می خوانیم یا روزه می گیریم.
اگر می بینی به محض شنیدن صدای الله اکبر دست و آستین بالا می زنیم و به نماز می ایستیم برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت هایمان است نه ترس از خدا.
همین که ظهر ها نیم ساعت از دست ارباب رجوع راحت شوی کافیست که مومن و خداترس باشی. اما تو می دانی که این نیم ساعت متعلق به ما نیست بلکه متعلق به آن بیچاره ایست که برای انجام یک کار اداری که نیاز به یک ساعت مرخصی داشته یک روز کامل مرخصی گرفته! آنهم حتما باهزار منت و سر کوفت رئیسش ! جالب تر این که تا من انسان نمازم تمام شود و به کار او برسم وقت نهار شده و نهایتاً آن بیچاره باید یکروز دیگر هم با همان شرایط مرخصی بگیرد.
تعجبی ندارد که هرچه سر نماز گریه می کنیم خدا جوابمان را نمی دهد . چون خدا که دیگر کلاه سرش نمی رود. این از بی شرمی ما انسانهاست که فکر می کنیم خدا هم نعوذ بالله...
تازه این یک گوشه از انسانیت ماست!
مطمئناً  خداوند فکر کرده اگر توی گوسفند هم می خواستی مثل ما نماز یومیه ، نماز جمعه و سایر اعمال که ما انسانها برای پرستشش بجای می آوریم انجام بدهی ، راه تقلب و تذویر را یاد می گرفتی و از قربانی شدن در راه رضای خدا به انحاء مختلف سر باز می زدی و برای منافع شخصی خودت هرگز حاضر به قربانی شدن نمی شدی. سرکش و خیره سر می شدی و راه عناد با خدا را بر می گزیدی.
آخر ما آدمها هم نماز جمعه می رویم هم پول نزول می دهیم.
هم روزه میگیریم هم دروغ می گوییم .
هم مسجد می سازیم و به فقرا کمک می کنیم هم پول مردم را بالا می کشیم.
هم ادعای خدا پرستی می کنیم هم کاری به سر بندگان خدا می آوریم که از ترس روبرو شدن با ما گذشت مال و اموالشان را می کنند .
هم مکه می رویم و حاجی می شویم هم اگر جایی مسئولیتی به ما دادند تا گره از کار خلق باز کنیم چنان گره ای به کارش می اندازیم که خودمان هم نتوانیم چاره اش را بکنیم!
خودمان قانون را درست می کنیم ، دم از قانون می زنیم ولی با بی قانونی قانون را دور می زنیم!
آیین رفتار حرفه ای تعریف می کنیم و اگر کسی هم پیدا شد که خواست رعایت کند او را به لجن می کشیم!
حالا فکرش را بکن توی گوسفند هم مانند انسان می بایست این تکالیف را انجام می دادی !
 همان لحظه ای که می دانستی می خواهند سرت را ببرند روزه می گرفتی!
چون به خوبی می دانستی که تا آب به تو ندهند سرت را نمی برند. به همین خاطر حتی روزه های مستحبی هم می گرفتی . چون صلاح کار در این بود!
یا مثلاً تا می خواستند بگیرند و سرت را ببرند سریع وضو می گرفتی و به نماز می ایستادی . تازه کلی هم نماز قضا داشتی. دعا و گریه زاری هم جای خود! نماز هم ابزار خوبی می شد برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت اصلی تو!
یا مثلاً اگر کسی به تو مراجعه می کرد که برای حل مشکلش با فدا کردن جانت کمکش کنی آنقدر امروز فردا می کردی و آنقدر اراجیف تحویلش میدادی که کار از کار می گذشت و از کشتنت منصرف می شد!
آنقدر به خاطر فرار از مسئولیت هایت به خداپرستی تظاهر می کردی که خودت هم باورت می شد!
کم کم آنقدر غرور و نخوت سراپای وجودت را فرا می گرفت که بخاطر ادای فرائضی چون نماز جماعت یا ایستادن در صف اول نماز جمعه خود را از سایر گوسفندها برتر می پنداشتی و تصور می کردی همه به تو بدهکارند! انتظارهایت بالا می گرفت چون فکر می کردی از بقیه مومن تری.در حالی که از وظیفه اصلی خلقتت که گوسفند بودن بود دور می شدی ، فکر می کردی تو آفریده شده ای که فقط عبادت کنی . به خاطر عبادتت دیگران باید به تو احترام بگذارند و از اموال عمومی برای خودت سهم می خواستی!
کم کم دین را ابزار خوبی برای ارتزاق، پیشرفت ، عوام فریبی و ... می یافتی و دیگر باورت نمی شد که تو هم مانند بقیه گوسفندها یک گوسفندی و خداوند از خلقت شما یک هدف داشته! خدمت به سایر مخلوقات خودش.
پس می بینی که تو هم فرقی با برخی از ما انسانها نمی کردی و نهایتاً سر از جهنم در می آوردی!
حال می فهمی که نه تنها خداوند به تو بد نکرده بلکه تورا مورد لطف و عنایت خودش هم قرار داده.
از تو گوسفندی خواسته که تو هم به خوبی ایفا می کنی .
ولی ما که داعیه انسان بودن داریم و تو را به سخره می گیریم و مدام در حال سرکوفت دادن به تو هستیم در حد گوسفندی تو انجام وظیفه نمی کنیم.
 پس با خیالی آسوده به چرایت مشغول باش و در انتظار تکلیف الهی باش که بر ضمه ات قرار داده شده!
من هم تا کنون از اینکه گوسفند خطابم می کردند ناراحت بودم . داشتم کم کم ایمانم را از دست می دادم.
اما دیگر نه تنها ناراحت نیستم بلکه ایمانم هم به خداوند از گذشته بیشتر شده . چرا که:
تازه فهمیدم خداوند چه موهبتی نصیبم کرده از اینکه دیگران مرا گوسفند می پندارند.
اگر جایگاه گوسفندی ذبح شدن بجای فرزند خلیل الله باشد چه افتخاری بزرکتر از این .
من ذبح می شوم قربة الی الله.
من از این پس این انسانیت را سر می برم تا به مقام گوسفندی تو برسم.
چرا که تو به حقیقت گوسفندی و ما به تظاهر انسان.
پس بگذار این انسانهای غافل از خدا در این انسانیت جعلی خود غوطه ور باشند و من و تو در همین گوسفندی باقی بمانیم و بلند فریاد کنیم:
چه خوش عالمیست عالم گوسفندی!!






نوع مطلب : عمومی، اجتماعی، سیاسی، 
برچسب ها : انیشتین، انسانیت، گوسفند،
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین ادیبی

اینجا کلاس برزخ جدیده
رنگ تمام مرده‌ها پریده  

عرب، عجم، ترک و بلوچ و لاتین
راست و چپ و بالا و زیر و پایین

پیر و جوون، اما همه مذکر
ایرانیاش، تمامشون مجرد

فرشته اومد با دوبال توری
لپاش گلی، ناز و گوگور مگوری 

گف به همه: "خوش اومدید به برزخ
اینجا هم آتش داره، هم آب یخ 

در این کلاسی که دارید اقامت
مبانی ِ برزخ ِ تا قیامت 

ارائه می‌شه تا مگر بتونید
تابلوهای هدایتو بخونید 

با خوندن تابلوهای هدایت
رد می‌شین از رو پل، زهی سعادت!"

گف پیرمردی که: "قبولی می‌دن؟!
مثل زمین مدرک پولی می‌دن؟! 

تو دنیا کنکور می‌دادم تو هر سال
رد می شدم، لبم می‌زد یه تبخال! 

یه تیکه بیسکویت می‌دادن که من هم
به خاطرش تو امتحان می‌رفتم! 

اونقده تبخال زدم و پکوندم
تا خودمو به این طرف رسوندم!" 

گف یه نفر: "مدرکو ول کن عمو!
سوالهای خوب و اساسی بگو

مدرک و پست و این چیزا تو برزخ
فایده نداره پیرمرد بدبخ...!" 

که ناگهان یه روح دندون طلا
به راه مستقیم رسید به اونجا 

گف یه نفر: "بازم داریم مکافات
اینجا نیا ارواح خاک بابات! 

تو دنیا ما به هر طرف می‌رفتیم
حتی اگه اخر صف می‌رفتیم 

یکی از اینها خودنمایی می‌کرد
برای نسل ما خدایی می‌کرد 

اگر نظر می‌دادی در سیاست
فوری می‌بردنت توی حراست 

موسیقی و واسه همیشه کشتن
سینما را از توی گیشه کشتن

فکرای باز و پر فروغ و بستن
تو برزخم مهره‌ی کاری هستن؟!

آخ نکنه استاد بینش اینه؟
مسئول فُرمای گزینش اینه؟! "

فرشته گف: "نه! اون هم از مرده‌هاس
همین حالا جون داده بچه ملاس! 

اونم میاد این آخرا می‌شینه
مفهوم زیبای عدالت اینه" 

گف یه نفر به حضرت فرشته:
" گرممه من زیاد شُُدُم برشته

از آب یخ به مُ می‌دید یه لیوان
به حرمت بِچِه‌های آبادان؟! "

به جای اون فرشته‌هه یه آقا
گف به طرف: "بذار واسه مبادا 

ولک نخور آب و بکن صبوری
هرکسی آب خورده می‌خواد یه حوری!

توقعت زیاد می‌شه به سرعت
مثال نرخ سود بانک دولت!"

تا عربه شنید مکالماتُ
بحث و کشوند به سمت مومناتُ!  

با شادی گف: "وقتی که ما می‌میریم
تو برزخم می‌شه که زن بگیریم؟! " 

یک پسر ریش بزی قد دراز
با کفن فانتزی یقه باز 

گف به عرب: "چن تا گرفتی شرعی
چاهار تا اصلی، هفل هشتا فرعی 

بسه بابا چقد می‌خوای زن و حور؟
دیگه تموم شد اومدی توی گور!" 

گف عربه: "چشت در اد! می‌تونم
اَنا واسه اِمرَاَت آویزونم 

اَلَم تَرَ... نمی‌دونی ... چه کَیفَ؟!
مونث و نمی‌ولم که حَیفَ!

مومنةُ المحسنةُ الکریمه
حلیمةُ الحفیظةُ الحکیمه!" 

گف پسر ریش بز فوق العاده:
" یه واحد تنظیم خانواده! 

اگر که پاس می‌کردی توی دنیا
جون نمی‌دادی تو برای زنها" 

گف عربه: " برو بمیر قمپزی!(1)
عقده‌ای مجرد ریش بزی! 

اََحَبُ الاَعمالِ من ازدواجه
مشکل تو نداشتن مزاجه! " 

یهو زنی سفید و آمریکایی
از کریدور، با موهای طلایی

چشمکی زد تا عربه ولو شد
عرب می‌دونه که عرب چطو شد! 

داد زد و گف: " اَحسَنَهُم  جمالش!
برزخ و اعمالم‌ و بی‌خیالش!" 

م
ثل کدو از روی نیمکت افتاد
انگاری بی‌جنبه دوباره جون داد

***

فرشته‌هه اخماشو توی هم کرد
ن
گاهی کرد به اون همه مُرده مَرد! 

گف که: " چقد بی‌ادبین شماها
یه ف می‌گم شما می‌رید کجاها؟! 

این بابا آب می‌خواد اگه بذارید
رحم و مروت ز چه رو ندارید؟! " 

گف یه نفر که تیپ و ظاهری داشت
واسه خودش استیل شاعری داشت: 

" فرشته‌ها زنن، زنا فرشته
رو سر در سینماها نوشته 

واسه شما بحث می‌کنن جماعت
چی کار دارن به برزخ و قیامت؟! 

این عرب و ندیدی که ول افتاد؟
چون که چشاش به روی خوشگل افتاد

مردای رو زمین که زن ذلیلن
ت
مامشون بچه‌ی یک قبیلن 

درسته که مُردن و جون ندارن
فک می‌کنی قلب و زبون ندارن؟

زنده باشن یا وقتی در مماتن
تمامشون عاشق و مبتلاتن! 

وقتی هم عزرائیلو می‌پذیرن
به خاطر فزشته‌ها می‌میرن!" 

فرشته گف: "مردای هم قبیله!
پاشید برید، کلاستون تعطیله

اینجا کسی نکرده مجبورتون
یالله همه برید توی گورتون! " 

(1) در این صحنه به علت جوگیر شدن حرف "پ" را به کار برده است!


زهرا دری

۱۳۸۷/۰۹/۱۶




نوع مطلب : شعر و ادب، سیاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 25 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین ادیبی
نوشابه زرد ؟!

اتفاق مربوط به دو سال پیش است . ظهر بود و قرار بود برای سفره ناهار نوشابه بگیرم.
سپهر "پسرم" را برای خرید نوشابه در مغازه یکی از آشنایان فرستادم. نوشابه ای «زرد» گرفت و آمد. سوال کرد: بابا این نوشابه مگه نارنجی نیست. خندیدم گفتم نه بابا این نوشابه زرده . گفت ولی این رنگ نارنجیه .باز هم با خنده گفتم درسته ولی بهش میگن نوشابه زرد. خوب یادم هست در جمعی که بودیم همه به این صحبت سپهر خندیدند. گذشت و چند روز بعد همان مغازه دار آشنا به همسرم با خنده گفته بود که سپهر کجاست. دیگه نوشابه نارنجی نمی خواد. متوجه شدم که پسرم آنروز به مغازه دار هم رنگ نوشابه را نارنجی گفته و همین باعث خنده ایشان شده بود. من هم به پسرم گفتم بابا هر موقع خواستی نوشابه بخری بگو زرد بده که مسخره ات نکنند!! این موضوع گذشت و من نیز بدون اهمیت از آن گذشتم.
چند روز پیش وقتی از سر کار به خانه برگشتم، خانم که سفره ناهار را آماده می کرد اول یک بطری نوشابه «زرد» سر میز گذاشت. تا آماده شدن  ناهار چند دقیه ای طول کشید. در این فاصله بطری نوشابه نظرم را به خودش جلب کرد. به فکر فرو رفتم.  ناخود آگاه یاد اتفاق دوسال پیش  افتادم. سپهر هم کنار دستم نشسته بود. همینطور که لیوان را از نوشابه پر می کردم از سپهر پرسیدم: بابا این نوشابه چه رنگیه بی هیچ تعللی گفت نارنجی!؟ بازهم پرسیدم و باز همان جواب را داد. گفتم اگر الان خواستی از مغازه بخری چی میگی . با لبخند گفت میگم نوشابه زرد بده . علت را جویا شدم گفت به خاطر اینکه همه میگن نوشابه زرد من هم میگم ولی بابا این نوشابه زرد نیست نارنجیه و خندید.
پسرم با سن کمی که داشت به خوبی متوجه شده بود که رنگ نوشابه زرد نیست ولی چون جامعه آن را به رنگ زرد می شناسد به ناچار باید آن را زرد بگوید  در حالی که حقیقت  خلاف آن را می گوید. حقیقتی که با یک داستان ساده شروع شد تفاوتی بزرگ میان نسل ما و نسل فعلی را آشکار ساخت.
نسل ما نسلی بود که کم تفکر می کرد. وارد جزئیات نمی شد و بی چون و چرا می پذیرفت . بدون هیچ منطق و دلیلی .
نسل امروز ، اما با هوش است. برای هر چیزی دلیل و منطق می خواهد. به راحتی نظر دیگران را نمی پذیرد ،چشمانی باز و ذهنی کنجکاو دارد.
هرچه به عمق مسئله فرو می روم بیشتر ناراحت می شوم. ناراحت از اینکه سالهای سال به نوشابه ای که هرگز رنگ زرد نداشت می گفتم زرد. نه برای نوشابه که برای غفلت خودم. خدا می داند چه واقعیت هایی که رنگ نارنجی داشتند و من فکرم می کردم زردند.چون در نگاه عامه مردم اینگونه جا افتاده بود . جامعه می گفت من هم می گفتم.
اگر دقت کنیم خواهیم دید همین مسائل جزئی هستند که مرز بین روشن فکر و عام را تعیین می کنند. روشنفکر از سرزمین دیگری نیامده یا از مادر روشنفکر متولد نشده. تنها تفاوتش با عوام الناس در این است که نسبت به مسائل پیرامونش تفکر می کند. چیزی را می پذیرد که بر اساس عقل و منطق باشد نه آنچه را که جامعه می گوید.
اگر چیزی را دید که خلاف عقل است با استدلال و جسارت رد می کند هرچند در نظر عوام پسندیده نباشد.مگر نه اینست که خرافات ریشه در همین باورهای غلط دارند. باورهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده اند بدون اینکه در مورد حقیقت آنها تعقلی صورت پذیرد. متاسفانه در جامعه ما علی رغم رشد تکنولوژی و پیشرفت علم به دلیل همین نوع تفکر (پذیرش باورهای گذشتگان بدون چون و چرا) بسیاری از وقایع آنگونه که باید نیست و همچنان در درستی یا نادرستی بسیاری از باورها تردید وجود دارد.
نوشابه نارنجی کمترین حقیقتی است که خود را به رنگ زرد به ما تحمیل کرده. براستی  از این دست حقایق تحریف شده در زندگی ما چقدر وجود دارد؟!
باید به عقب برگردیم. زندگی خود را مرور کنیم تا ببینیم چقدر نوشابه زرد به ما قالب شده!!







نوع مطلب : عمومی، اجتماعی، 
برچسب ها : نوشابه زرد، باورها، روشنفکر، اداب و سنت ها،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 خرداد 1393 :: نویسنده : حسین ادیبی



همسر عزیزم:
خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی. زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا. هفتم خرداد،دهمین سالروز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم و به تکرار تپشهای قلبم دوستت دارم.
                                                            
                                                                               فدای تو حسین






نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها : ازدواج، سالروز ازدواج، همسر،
لینک های مرتبط :




هر موقع اسم خانه خدا می آمد دگرگون می شد. سرا پا گوش می شد تا از رفتن به مکه و خانه خدا بهتر همه چیز عایدش شود. همه صحبت از آغاز ثبت نام مکه واجب  می کردند . هم خوش حال وبود و هم نگران. خوشحال از این جهت که فرصت ثبت نام برای آخرین خواسته اش پیش آمده و نگران از اینکه آیا موفق به ثبت نام می شود یا خیر.
اما دیری نپایید که همه چیز درست طبق انتظارش پیش رفت و به قول خودش آخرین آرزویش در حال برآورده شدن بود. گام اول که ثبت نام بود فرا رسید و خدا را شکر همه چیز به خوبی پیش رفت.
از الان دیگر خیالش راحت بودکه دیر یا زود این خواسته دیرینه اش هم برآورده می گردد. ادامه زندگی را بر پایه همین آرزو بنا کرد وهمه ساله موعد اعلام اولویت های مکه از خود بیخود می شد. اما خبری نبود و همچنان انتظار و انتظار...
بنده خدا فشار زندگی پاهایش را درد مند کرده بود. بزرگ کردن 8 تا بچه ...  دامداری ،کمک به همسر در کار کشاورزی و...
البته این زندگی مختص مادر من نبود. زندگی اکثر مادران و پدران رنج کشیده در گذشته بود.
همین فعالیت ها باعث شده بود که درد زانو توان راه رفتن را از او بگیرد. سفری مهم هم در پیش بود. بنابراین تصمیم گرفت زانو ها را عمل کند تا شرایط برای سفر مهم بهتر از قبل مهیا گردد. این کار هم به خوبی انجام شد و خدا را شکر می گفت بهتر شده حالا دیگر اگر خواست به مکه برود برای انجام اعمالش نگرانی کمتری دارد .
اما هنوز خبری نبود. خیلی سعی کردیم راهی را بیابیم که نوبتش را جلو بیاندازیم اما راه بجایی نبردیم و ناگزیر باید در صف انتظار می نشست.
بلاخره پس از سالها انتظار بهمن ماه سال 92 نوبت به اولویتش رسید و الان دیگر می توانست برای سفر آرزوهایش اقدام کند. او از شوق لبریز و ما از اضطراب. او از اینکه دیگر موعد انتظار بسر آمد و کعبه آرزوهایش را خواهد دید و ما نگران از اینکه آیا شرایطش اجازه خواهد داد!
آخر، امسال چهارمین سالی  بود که از سکته او می گذشت. سال چهارمی بود که از بیماری صعب العلاج گرفتگی کامل عروق قلب رنج می برد و به  زور دارو ادامه حیات می داد. قلبی که  به گفته پزشکان امکان عمل جراحی روی آن وجود نداشت و هیچ راه دیگری نیز برای بهبود یا تقویت قلبش  وجود ندارد مگر دارو تا زمانی که خداوند مقدر کند. به تشخیص متخصصان قلب و عروق قلبش تنها و تنها با مویرگهایی که به لطف  زحمت ها و فعالیتهای گذشته اش قوی شده اند و کار رگ را انجام    می دهند می تپد و مادرمان مثل شمعی است که هر آن ممکن است خاموش شود.
اما ذوق و شوق او پس از سالها انتظار قابل وصف نبود. نگرانی ما هم از عاقبت کار بی انتها.می بایست برای ثبت نام ابتدا تاییدیه پزشک متخصص را می گرفتیم. به همین منظور او را نزد پزشکش بردیم. برای ما تقریبا جای شکی نبود که با شرایطی که مادرمان دارد احتمال موافقت پزشک بسیار ضعیف است. اما او خیلی امید وار بود. بالاخره از آنچه می ترسیدیم به سرمان آمد. با رفتنش موافقت نشد و پزشک به هیچ وجه حاضر به صدور تاییدیه نبود. او معتقد بود این سفر او در همان ساعت اول شروع به پایان خواهد رسید .
آب سردی بود که بر پیکر مادرمان ریخت. تمام آرزوهایش بر باد رفت. غمگین و افسرده به خانه آمد. آن امیدی که تحمل بیماری و سختیهای آن را برایش هموار می کرد از بین رفت. و به قول خودش دیگر زندگی بی معنی بود.
عید در راه بود و مادرمان نا امید  از همه چیز. بزرگترها تصمیم گرفتند برای اینکه از این حال و هوا بیرون بیاید این عید را برایش متفاوت کنند. بنابر این تصمیم گرفتند او را به یک جای خوش آب و هوا  ببرند و کجا بهتر از شمال. اینگونه بود که عید امسال برای من بسیار متفاوت تر از سالهای قبل رقم خورد.




اما مادر عزیزم می دانم قلب شکسته ات با این چیزها درمان نمی شود. آخر یک عمر بار غم ما را به دوش کشیدی. این زخمی که بر قلب تو ست دلیلی است محکم بر آرزوهای از دست رفته ای  که همه را بپای ما فدا کردی. و ما اکنون از کوچکترین کاری که دردهایت را تسکین دهد عاجز مانده ایم. خدا را شاهد می گیرم که خودم دیدم و لمس کردم که چگونه پزشکان از درمان قلب شکسته ات درماندند.به خدا که هیچ درمانی برای قلب مهربانت نیافتیم.
هیچ عکاسی نتوانست عکس قلبت را بگیرد . آخر بد جور شکسته بود. آنقدر که آنژیو نیز عاجر ماند.
عکست را گرفتم دیدم دوربین هم از گرفتن تصویر نگاه مهربانت درمانده. آخر چشمهایت را آنگونه که همیشه بود نتوانست به تصویر بکشد. صورتت را چروکیده و چشمانت را زجر کشیده نمایش می داد! خواهرم خواست نقاشی ات کند اما قلمویش یاری نمیداد. نقاشی ات را از آنچه می شناختم پیرتر می کشید. فهمیدم که نه عکاس و نه نقاش را یارای به تصویر کشیدنت نیست. سراغ شاعر رفتم تا چند بیت برایت بسراید. هرچه گفت نتوانست مهربانی و بزرگی ات را در قالب جملات بیاورد. نا امید برگشتم و به تقدیر سر فرو گذاشتم یقین کردم که تصاویر و جملات از توصیف آرزو های بر باد رفته ات عاجزند. از آنچه بر تو گذشته و در قلب نازنینت هست فقط خدا آگاه است و بس  که این حمکت خود اوست. گویا سهم تو از خانه اش و از زیبایی های این دنیایش تنها داشتن آرزویش بوده و باید به تقدیر خدا سر فرود آورد.

تنها می توانم بگویم مادرم ،مهربانم، دوستت دارم و از خدا می خواهم تا همیشته زنده باشی و نگاه مهربانت را از من دریغ نکنی.
 روزت مبارک ای زیبا ترین واژه دنیا «مادر».




نوع مطلب : عمومی، مناسبتها، 
برچسب ها : مادر، روز مادر، قلب مادر، نگاه مادر،
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 31 )    1   2   3   4   5   6   7   ...