تبلیغات
سپهر - تقویم تاریخ
 
سپهر
« تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی کاذب برخورد منافقانه ترجیح میدهیم »
                                                        
درباره وبلاگ

مقدمتان گلباران
زادگاهم سده لنجان از توابع شهرستان لنجان در استان اصفهان است.
کارمند هستم و اینجا خلوتگاه من است .آنچه در ذهن می پرورانم در این جا به تصویر کشیده می شود. و آنچه خواهید دید فقط دیدگاه شخصی من نسبت به مسائل پیرامون است .این وبلاگ محلی است برای بیان آنچه که می خواهم آزادانه بگویم ولی مجالی برای گفتنش نیست.
شما نیز می توانید با من همراه شوید و نظرات خود را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید .
ضمنا یاد آور می شوم این وبلاگ وابسته به هیچ طیف و گرایش سیاسی نیست.
مدیر وبلاگ : حسین ادیبی
نویسندگان
پیج رنک
هوا شناسی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 20 بهمن 1391 :: نویسنده : حسین ادیبی
36 سال پیش در چنین روزی اینجانب پا به عرصه وجود گذاشتم
کودکی و نوجوانی من مصادف شد با شروع جنگ تحمیلی و نگرانی و استرس حمله های هوایی و ...
جنگ که تمام شد نو جوان شده بودیم و  ضمن تحصیل در کار کشاورزی پدر را یاری می دادیم  ، نتیجه اینکه از نوجوانی لذتی نبردیم ،چون عملاً کسی به ما نگفته بود که میتوان از زندگی لذت برد، زندگی آن زمان درس خواندن و کار کشاورزی بود و نداری و بدبختی و هشت سر عائله پدر و یک حقوق بخور و نمیر و همین کشاورزی.
جوان شدیم و موقع رفتن به سربازی، نیازی به توضیح نیست که دوسال از بهترین روزهای زندگی را چه بی نتیجه تلف کردیم.
سربازی که تمام شد فکر و قصه کار دامنگیرمان شد ، تابستان کشاورزی بود و زمستان جنگ و دعوای ما با پدر بر سر بیکاری، همچنان فرصتی برای فهمیدن زندگی به ما دست نداد!
بالاخره همای اوج سعادت به دام ما افتاد و کار به سراغمان آمد. تا بخواهیم کمی از شغلمان لذت ببریم غرو لندهای فامیل که چرا زن نمیگیری!
همه بسیج شده بودند تا زنمان بدهند و ما نیز نفهمیدیم چه شد که یک دفعه خود را عاشق و شیدا یافیتم ( از بس ندید بدید بودیم!)
تاخواستیم مزه عشق و عاشقی را بچشیم چشممان باز شد و دیدیم که زن و بچه داریم!

گفتیم تا خانه ای درست و حسابی نداشته باشیم زندگی لذتی ندارد. همین که دست و آستین بالا زدیم و مشغول ساخت و ساز شدیم هرچه رشته بودیم پنبه شد! سراغ هر مصالحی را که گرفتیم شب گذشته چند برابر شده بود!!
خلاصه اینکه امروز متوجه شدم 36 سالم تمام شده و هنوز از زندگی چیزی نفهمیدم !

ما نه گذشته ، نه حال و طبق شواهد نه آینده را داریم!




نوع مطلب : مناسبتها، 
برچسب ها : تقویم تاریخ، تاریخ تولد، زندگی، جوانی،
لینک های مرتبط :