تبلیغات
سپهر - مهربانم، مادرم ،روزت مبارک
 
سپهر
« تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی کاذب برخورد منافقانه ترجیح میدهیم »
                                                        
درباره وبلاگ

مقدمتان گلباران
زادگاهم سده لنجان از توابع شهرستان لنجان در استان اصفهان است.
کارمند هستم و اینجا خلوتگاه من است .آنچه در ذهن می پرورانم در این جا به تصویر کشیده می شود. و آنچه خواهید دید فقط دیدگاه شخصی من نسبت به مسائل پیرامون است .این وبلاگ محلی است برای بیان آنچه که می خواهم آزادانه بگویم ولی مجالی برای گفتنش نیست.
شما نیز می توانید با من همراه شوید و نظرات خود را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید .
ضمنا یاد آور می شوم این وبلاگ وابسته به هیچ طیف و گرایش سیاسی نیست.
مدیر وبلاگ : حسین ادیبی
نویسندگان
پیج رنک
هوا شناسی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هر موقع اسم خانه خدا می آمد دگرگون می شد. سرا پا گوش می شد تا از رفتن به مکه و خانه خدا بهتر همه چیز عایدش شود. همه صحبت از آغاز ثبت نام مکه واجب  می کردند . هم خوش حال وبود و هم نگران. خوشحال از این جهت که فرصت ثبت نام برای آخرین خواسته اش پیش آمده و نگران از اینکه آیا موفق به ثبت نام می شود یا خیر.
اما دیری نپایید که همه چیز درست طبق انتظارش پیش رفت و به قول خودش آخرین آرزویش در حال برآورده شدن بود. گام اول که ثبت نام بود فرا رسید و خدا را شکر همه چیز به خوبی پیش رفت.
از الان دیگر خیالش راحت بودکه دیر یا زود این خواسته دیرینه اش هم برآورده می گردد. ادامه زندگی را بر پایه همین آرزو بنا کرد وهمه ساله موعد اعلام اولویت های مکه از خود بیخود می شد. اما خبری نبود و همچنان انتظار و انتظار...
بنده خدا فشار زندگی پاهایش را درد مند کرده بود. بزرگ کردن 8 تا بچه ...  دامداری ،کمک به همسر در کار کشاورزی و...
البته این زندگی مختص مادر من نبود. زندگی اکثر مادران و پدران رنج کشیده در گذشته بود.
همین فعالیت ها باعث شده بود که درد زانو توان راه رفتن را از او بگیرد. سفری مهم هم در پیش بود. بنابراین تصمیم گرفت زانو ها را عمل کند تا شرایط برای سفر مهم بهتر از قبل مهیا گردد. این کار هم به خوبی انجام شد و خدا را شکر می گفت بهتر شده حالا دیگر اگر خواست به مکه برود برای انجام اعمالش نگرانی کمتری دارد .
اما هنوز خبری نبود. خیلی سعی کردیم راهی را بیابیم که نوبتش را جلو بیاندازیم اما راه بجایی نبردیم و ناگزیر باید در صف انتظار می نشست.
بلاخره پس از سالها انتظار بهمن ماه سال 92 نوبت به اولویتش رسید و الان دیگر می توانست برای سفر آرزوهایش اقدام کند. او از شوق لبریز و ما از اضطراب. او از اینکه دیگر موعد انتظار بسر آمد و کعبه آرزوهایش را خواهد دید و ما نگران از اینکه آیا شرایطش اجازه خواهد داد!
آخر، امسال چهارمین سالی  بود که از سکته او می گذشت. سال چهارمی بود که از بیماری صعب العلاج گرفتگی کامل عروق قلب رنج می برد و به  زور دارو ادامه حیات می داد. قلبی که  به گفته پزشکان امکان عمل جراحی روی آن وجود نداشت و هیچ راه دیگری نیز برای بهبود یا تقویت قلبش  وجود ندارد مگر دارو تا زمانی که خداوند مقدر کند. به تشخیص متخصصان قلب و عروق قلبش تنها و تنها با مویرگهایی که به لطف  زحمت ها و فعالیتهای گذشته اش قوی شده اند و کار رگ را انجام    می دهند می تپد و مادرمان مثل شمعی است که هر آن ممکن است خاموش شود.
اما ذوق و شوق او پس از سالها انتظار قابل وصف نبود. نگرانی ما هم از عاقبت کار بی انتها.می بایست برای ثبت نام ابتدا تاییدیه پزشک متخصص را می گرفتیم. به همین منظور او را نزد پزشکش بردیم. برای ما تقریبا جای شکی نبود که با شرایطی که مادرمان دارد احتمال موافقت پزشک بسیار ضعیف است. اما او خیلی امید وار بود. بالاخره از آنچه می ترسیدیم به سرمان آمد. با رفتنش موافقت نشد و پزشک به هیچ وجه حاضر به صدور تاییدیه نبود. او معتقد بود این سفر او در همان ساعت اول شروع به پایان خواهد رسید .
آب سردی بود که بر پیکر مادرمان ریخت. تمام آرزوهایش بر باد رفت. غمگین و افسرده به خانه آمد. آن امیدی که تحمل بیماری و سختیهای آن را برایش هموار می کرد از بین رفت. و به قول خودش دیگر زندگی بی معنی بود.
عید در راه بود و مادرمان نا امید  از همه چیز. بزرگترها تصمیم گرفتند برای اینکه از این حال و هوا بیرون بیاید این عید را برایش متفاوت کنند. بنابر این تصمیم گرفتند او را به یک جای خوش آب و هوا  ببرند و کجا بهتر از شمال. اینگونه بود که عید امسال برای من بسیار متفاوت تر از سالهای قبل رقم خورد.




اما مادر عزیزم می دانم قلب شکسته ات با این چیزها درمان نمی شود. آخر یک عمر بار غم ما را به دوش کشیدی. این زخمی که بر قلب تو ست دلیلی است محکم بر آرزوهای از دست رفته ای  که همه را بپای ما فدا کردی. و ما اکنون از کوچکترین کاری که دردهایت را تسکین دهد عاجز مانده ایم. خدا را شاهد می گیرم که خودم دیدم و لمس کردم که چگونه پزشکان از درمان قلب شکسته ات درماندند.به خدا که هیچ درمانی برای قلب مهربانت نیافتیم.
هیچ عکاسی نتوانست عکس قلبت را بگیرد . آخر بد جور شکسته بود. آنقدر که آنژیو نیز عاجر ماند.
عکست را گرفتم دیدم دوربین هم از گرفتن تصویر نگاه مهربانت درمانده. آخر چشمهایت را آنگونه که همیشه بود نتوانست به تصویر بکشد. صورتت را چروکیده و چشمانت را زجر کشیده نمایش می داد! خواهرم خواست نقاشی ات کند اما قلمویش یاری نمیداد. نقاشی ات را از آنچه می شناختم پیرتر می کشید. فهمیدم که نه عکاس و نه نقاش را یارای به تصویر کشیدنت نیست. سراغ شاعر رفتم تا چند بیت برایت بسراید. هرچه گفت نتوانست مهربانی و بزرگی ات را در قالب جملات بیاورد. نا امید برگشتم و به تقدیر سر فرو گذاشتم یقین کردم که تصاویر و جملات از توصیف آرزو های بر باد رفته ات عاجزند. از آنچه بر تو گذشته و در قلب نازنینت هست فقط خدا آگاه است و بس  که این حمکت خود اوست. گویا سهم تو از خانه اش و از زیبایی های این دنیایش تنها داشتن آرزویش بوده و باید به تقدیر خدا سر فرود آورد.

تنها می توانم بگویم مادرم ،مهربانم، دوستت دارم و از خدا می خواهم تا همیشته زنده باشی و نگاه مهربانت را از من دریغ نکنی.
 روزت مبارک ای زیبا ترین واژه دنیا «مادر».




نوع مطلب : عمومی، مناسبتها، 
برچسب ها : مادر، روز مادر، قلب مادر، نگاه مادر،
لینک های مرتبط :