تبلیغات
سپهر - مطالب مهر 1391
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

اولین بار که مردم ایران پی به پاکیزه بودن شرقی ها بردند به رقابت‎ های مقدماتی جام جهانی 1994 در دوحه قطر بازمی گردد. ایران در بازی با ژاپن با نتیجه 2 بر یک برنده شد و رسانه ها خبر دادند تماشاگران ژاپنی با چشمانی اشکبار، صندلی های ورزشگاه را تمیز کردند و از محل مسابقه خارج شدند.از آن پس تا به حال بارها شاهد بوده ایم که تماشاگران شرق آسیا به ویژه کره ای ها و ژاپنی ها هرگاه با تیم های ایرانی بازی داشته اند، محل نشستن خود را تمیز کرده و ورزشگاه را ترک کرده اند.




در بازی روز گذشته ایران و کره جنوبی که با برتری یک بر صفر ایران در چارچوب بازی های مقدماتی جام جهانی خاتمه یافت، تماشاگران معدود کره ای بار دیگر فرهنگ غنی خود را به رخ کشیده و ورزشگاه را پاکسازی کردند. گویا ورزش برای آنها هدف نیست و وسیله ای است برای رسیدن به هدف. اما در ورزش ما هرگز شاهد چنین مواردی نبوده ایم و تصاویر بسیاری در دست است از شکستن صندلی و پرتاب نارنجک به وسط زمین.در دیدار تیمهای سپاهان و الاهلی عربستان در چارچوب جام باشگاه‎های آسیا، انفجار نارنجک به قدری مهیب بود که کمکداوران پا به فرار گذاشتند و سایت های بیگانه به بازتاب این خبر پرداختند. در بازی با کره هم از سوی تماشگران نارنجکی به زمین پرتاب شد که در صورت انفجار می توانست پیامدهای ناگواری برای فوتبال ایران به همراه داشته باشد. چند سال قبل هم در حین برگزاری تیم امید ایران با امید کره شمالی در ورزشگاه آژادی، یک نارنجک باعث شد بازیکن کره ای داخل میدان مصدوم شود و با برانکارد از زمین خارج شد.ای کاش تماشاگران ایرانی به عنوان مردمی که همواره به فرهنگ خود بالیده اند، چنین رفتارهایی را سرلوحه کارهای خود قرار دهند که البته حمایت مسئولان و فرهنگسازی هم می تواند به این تعامل دامن زند. در اکثر ورزشگاه های ایران حتی آبخوری هم وجود ندارد و این امر به نوعی اعتراض هواداران را در پی دارد و شاهد رفتارهای ناشایست هم هستیم.به هر ترتیب امیدواریم انتشار این عکس بتواند روحیه نظم و پاکیزگی را در وجود تماشاگران ایرانی تقویت کند تا ما هم بتوانیم به فرهنگ خود که نظافت را جزوی از ایمان می داند، ببالیم و بنازیم.

منبع: http://forum.downallfa.com



:: برچسب‌ها: فرهنگ , کره جنوبی , فرهنگ سازی در ورزش ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 26 مهر 1391
گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ، دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه
ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره، اون هم دوتیکه است.. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد! شرمنده
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی: گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.




:: مرتبط با: تفریح و سرگرمی ,
:: برچسب‌ها: لطیفه , جک , سرگرمی , غضنفر ,
ن : حسین ادیبی
ت : شنبه 22 مهر 1391



شما هرگز نمی توانید حدس بزنید آن نقطه ها چه چیزی هستند!





شما ممکنه مسخره کنید











آن ها بز های کوهی اروپایی هستند و دوست دارند خزه ها و گلسنگ های رشد یافته بر روی دیوارهای سد را بخورند
همچنین نمک های موجود بر سنگ ها را لیس می زنند
ایستادن در آن زاویه شگفت آور نیست؟
این از چیزهایی بود که باید می دیدید تا باور می کردید




:: مرتبط با: عمومی ,
:: برچسب‌ها: شگفتی , شگفتیهای خلقت , بزکوهی ,
ن : حسین ادیبی
ت : جمعه 21 مهر 1391

با احترام به تمام بانوان ایرانی طنز زیر را تقدیم شما می نمایم:

" تفاوت زن ایرانی قدیم و جدید "
 
 
 
صبح ساعت ۵
زن ایرانی قدیم: به آهستگی از خواب بیدار می‌شود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها میرود تا تخم مرغها را جمع کند

زن ایرانی جدید: مثل خرچنگ به رختخواب چسبیده و خر و پف میکند..


صبح ساعت ۶
زن ایرانی قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم کرده است ، سفره صبحانه را با عشق و علاقه انداخته و با مهربانی مشغول بیدار کردن آقای شوهر است.

زن ایرانی جدید: باز هم خوابیده است


صبح ساعت ۷
زن ایرانی قدیم: مشغول مشایعت آقای شوهر است که از در خانه بیرون میرود و هزار تا دعا و صلوات برای سلامتی شوهر کرده و پشت سرش به او فوت میکند.

زن ایرانی جدید: هنوز خوابیده است.
 

صبح ساعت ۱۱
زن ایرانی قدیم: مشغول رسیدگی به بچه ها و پاک کردن لپه برای درست کردن ناهار است.

زن ایرانی جدید: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز کرده و با دست در حال بررسی جوش های روی کمرش است


ظهر ساعت ۱۲
زن ایرانی قدیم: مشغول مزه کردن پلو به جهت تنظیم نمک آن است.

زن ایرانی جدید: در حال آرایش کردن با همسایه طبقه بالا در مورد انواع پازیشن های جدید جهت چیز صحبت می‌کند


ظهر ساعت ۱۳
زن ایرانی قدیم: در حال شستن جوراب و لباس‌ های آقای خانه درون تشت وسط حیاط خلوت میباشد.

زن ایرانی جدید: در حال روشن کردن ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی و البته غرغر کردن است…


ظهر ساعت ۱۴
زن ایرانی قدیم: در حال مالیدن پای آقای شوهر که برای خوردن ناهار به خانه آمده است میباشد. جهت حض جمیل بردن آقای شوهر ، دامن گل گلی خود را پوشیده است.

زن ایرانی جدید: در حال انداختن یک غذای آماده درون مایکروفر بوده و در همان حال در حال تماشای FashionTV می‌باشد.


ظهر ساعت ۱۵
زن ایرانی قدیم: در حال جارو کردن حیاط خانه و تمیز کردن لانه مرغها و بردن علوفه برای گاوشان می‌باشد.

زن ایرانی جدید: با یکی از دوستانش به پاساژ صدف برای خرید رفته است.


عصر ساعت ۱۶
زن ایرانی قدیم: مشغول شستن پاهای کودکشان است که به دلیل دویدن در کوچه خونی شده است.

زن ایرانی جدید: در حال پرو کردن لباس‌های خریداری شده است. در همان حال هم نیم نگاهی هم به شکم خود دارد که جدیداً چاقی را فریاد می‌کشد.
 

عصر ساعت ۱۷
زن ایرانی قدیم: دم در خانه ایستاده است تا آقای شوهر بیاید.

زن ایرانی جدید: در لابی نشسته است تا با آقای شوهر به خرید برود.


عصر ساعت ۱۸
زن ایرانی قدیم: برای شوهر خود چای آورده و مانند یک خانم کنار شوهرش در حال صحبت با او است.

زن ایرانی جدید: از این مغازه به آن مغازه شوهر بیچاره خود را می‌برد.


شب ساعت ۱۹
زن ایرانی قدیم: سفره شام را انداخته و شوهر را برای خوردن شام دعوت میکند.

زن ایرانی جدید: هنوز در حال خرید است.


شب ساعت ۲۰
زن ایرانی قدیم: در حال شستن ظروف شام ، کنار حوض خانه است.

زن ایرانی جدید: کماکان در حال خرید است.


شب ساعت ۲۱
زن ایرانی قدیم: در حال چاق نمودن قلیان آقای همسر میباشد.

زن ایرانی جدید: در رستوران ، پیتزا میل می‌فرمایند.


شب ساعت ۲۲
زن ایرانی قدیم: رختخواب ها را پهن کرده است برای خوابیدن . در حال ریختن گل سرخ روی متکای آقای خانه است تا خوش بو شود.

زن ایرانی جدید: در حال غرغر کردن بر سر وضعیت ترافیک است.

 

«با تشکر از دوست و همکار گرامی جناب آقای شکرچی بابت ارسال این طنز»

 




:: مرتبط با: عمومی ,
:: برچسب‌ها: خانواده , زن , زن ایرانی , زنهای جدید , زنهای قدیم ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 12 مهر 1391

سلام
این مطلب دارای جستار بسیار ویژه ایست ، نخست آن را بخوانید ، در پایان آن نتیجه گیری را:

مَردُم چیست؟

مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
... چند سالته؟
بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا اومدی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟
چرا چشات قرمزه؟ حشیش کشیدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده،
روت قضاوت میکنه،
حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه،
از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو

************

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!
 

 

سلام دوباره
این مردم کجا هستند؟
چنین مردمی وجود ندارند، بلکه در ذهن و اندیشه ما زندگی می کنند . بهانه هایی هستند که خود می سازیم .
چرایی آنهم بسیار روشن است ، ما گزینش گر هستیم ، برخی اندیشه ها و کردارها و گفتارها را پی می گیریم که همین مردم نمی پسندند ، زیرا خودمان آن را درست می پنداریم . اندکی درنگ کنید و مروری بر رفتار، اندیشه ، گفتار خود داشته باشیم ، بسیار چیزها خواهیم یافت که مردم نمی پسندند .
از آن سو ، برای چیزهایی که ناخوشایندمان است، همین مردم جایگاه می یابند، گاه چیزی تنها و تنها در اندیشه ما هست، خود می دانیم و خدا ! در آنجا هم گاهی مردم را پیش رو می بینیم .
آری مردم وجود دارند و هستند، نه به شکل آدمیزاد، بلکه به شکل فرهنگ . آنها در وجودمان نهادینه شده و شکل گرفته اند و این ما هستیم که حسب درونمان آنها را پیش می کشیم و یا وا می گذاریم .
اکنون زمان آن رسیده که به مهار بپردازیم . مهار در آدمیان یک طیف دارد از بیرونی تا درونی ! جایگاه مردم به این بر می گردد که در این طیف در کجا قرار داشته باشیم . برخی از آدمیان مهار بیرونیشان توانمند تر است، بنابراین همواره نگاهشان به بیرون است که ایا بیرون آنها را تایید می کند یا نه ؟ برخی نیز به درونشان گرایش دارند، به آن چیزی پاسخ می دهند که دورنشان فرمان می دهد خواه بیرون از خودشان بپسندد و یا نپسندد .
پس لختی بیاندیشیم که در این طیف در کجا قرار داریم و کدام بخش از فرهنگ را گزینش می کنیم و چگونه !

 




:: مرتبط با: عمومی ,
:: برچسب‌ها: مردم , جامعه , قضاوت ,
ن : حسین ادیبی
ت : دوشنبه 10 مهر 1391
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.