تبلیغات
سپهر - مطالب مرداد 1393
 
درباره وبلاگ


مقدمتان گلباران
زادگاهم سده لنجان از توابع شهرستان لنجان در استان اصفهان است.
کارمند هستم و اینجا خلوتگاه من است .آنچه در ذهن می پرورانم در این جا به تصویر کشیده می شود. و آنچه خواهید دید فقط دیدگاه شخصی من نسبت به مسائل پیرامون است .این وبلاگ محلی است برای بیان آنچه که می خواهم آزادانه بگویم ولی مجالی برای گفتنش نیست.
شما نیز می توانید با من همراه شوید و نظرات خود را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید .
ضمنا یاد آور می شوم این وبلاگ وابسته به هیچ طیف و گرایش سیاسی نیست.

مدیر وبلاگ : حسین ادیبی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سپهر
« تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی کاذب برخورد منافقانه ترجیح میدهیم »
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 28 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین ادیبی

اینجا کلاس برزخ جدیده
رنگ تمام مرده‌ها پریده  

عرب، عجم، ترک و بلوچ و لاتین
راست و چپ و بالا و زیر و پایین

پیر و جوون، اما همه مذکر
ایرانیاش، تمامشون مجرد

فرشته اومد با دوبال توری
لپاش گلی، ناز و گوگور مگوری 

گف به همه: "خوش اومدید به برزخ
اینجا هم آتش داره، هم آب یخ 

در این کلاسی که دارید اقامت
مبانی ِ برزخ ِ تا قیامت 

ارائه می‌شه تا مگر بتونید
تابلوهای هدایتو بخونید 

با خوندن تابلوهای هدایت
رد می‌شین از رو پل، زهی سعادت!"

گف پیرمردی که: "قبولی می‌دن؟!
مثل زمین مدرک پولی می‌دن؟! 

تو دنیا کنکور می‌دادم تو هر سال
رد می شدم، لبم می‌زد یه تبخال! 

یه تیکه بیسکویت می‌دادن که من هم
به خاطرش تو امتحان می‌رفتم! 

اونقده تبخال زدم و پکوندم
تا خودمو به این طرف رسوندم!" 

گف یه نفر: "مدرکو ول کن عمو!
سوالهای خوب و اساسی بگو

مدرک و پست و این چیزا تو برزخ
فایده نداره پیرمرد بدبخ...!" 

که ناگهان یه روح دندون طلا
به راه مستقیم رسید به اونجا 

گف یه نفر: "بازم داریم مکافات
اینجا نیا ارواح خاک بابات! 

تو دنیا ما به هر طرف می‌رفتیم
حتی اگه اخر صف می‌رفتیم 

یکی از اینها خودنمایی می‌کرد
برای نسل ما خدایی می‌کرد 

اگر نظر می‌دادی در سیاست
فوری می‌بردنت توی حراست 

موسیقی و واسه همیشه کشتن
سینما را از توی گیشه کشتن

فکرای باز و پر فروغ و بستن
تو برزخم مهره‌ی کاری هستن؟!

آخ نکنه استاد بینش اینه؟
مسئول فُرمای گزینش اینه؟! "

فرشته گف: "نه! اون هم از مرده‌هاس
همین حالا جون داده بچه ملاس! 

اونم میاد این آخرا می‌شینه
مفهوم زیبای عدالت اینه" 

گف یه نفر به حضرت فرشته:
" گرممه من زیاد شُُدُم برشته

از آب یخ به مُ می‌دید یه لیوان
به حرمت بِچِه‌های آبادان؟! "

به جای اون فرشته‌هه یه آقا
گف به طرف: "بذار واسه مبادا 

ولک نخور آب و بکن صبوری
هرکسی آب خورده می‌خواد یه حوری!

توقعت زیاد می‌شه به سرعت
مثال نرخ سود بانک دولت!"

تا عربه شنید مکالماتُ
بحث و کشوند به سمت مومناتُ!  

با شادی گف: "وقتی که ما می‌میریم
تو برزخم می‌شه که زن بگیریم؟! " 

یک پسر ریش بزی قد دراز
با کفن فانتزی یقه باز 

گف به عرب: "چن تا گرفتی شرعی
چاهار تا اصلی، هفل هشتا فرعی 

بسه بابا چقد می‌خوای زن و حور؟
دیگه تموم شد اومدی توی گور!" 

گف عربه: "چشت در اد! می‌تونم
اَنا واسه اِمرَاَت آویزونم 

اَلَم تَرَ... نمی‌دونی ... چه کَیفَ؟!
مونث و نمی‌ولم که حَیفَ!

مومنةُ المحسنةُ الکریمه
حلیمةُ الحفیظةُ الحکیمه!" 

گف پسر ریش بز فوق العاده:
" یه واحد تنظیم خانواده! 

اگر که پاس می‌کردی توی دنیا
جون نمی‌دادی تو برای زنها" 

گف عربه: " برو بمیر قمپزی!(1)
عقده‌ای مجرد ریش بزی! 

اََحَبُ الاَعمالِ من ازدواجه
مشکل تو نداشتن مزاجه! " 

یهو زنی سفید و آمریکایی
از کریدور، با موهای طلایی

چشمکی زد تا عربه ولو شد
عرب می‌دونه که عرب چطو شد! 

داد زد و گف: " اَحسَنَهُم  جمالش!
برزخ و اعمالم‌ و بی‌خیالش!" 

م
ثل کدو از روی نیمکت افتاد
انگاری بی‌جنبه دوباره جون داد

***

فرشته‌هه اخماشو توی هم کرد
ن
گاهی کرد به اون همه مُرده مَرد! 

گف که: " چقد بی‌ادبین شماها
یه ف می‌گم شما می‌رید کجاها؟! 

این بابا آب می‌خواد اگه بذارید
رحم و مروت ز چه رو ندارید؟! " 

گف یه نفر که تیپ و ظاهری داشت
واسه خودش استیل شاعری داشت: 

" فرشته‌ها زنن، زنا فرشته
رو سر در سینماها نوشته 

واسه شما بحث می‌کنن جماعت
چی کار دارن به برزخ و قیامت؟! 

این عرب و ندیدی که ول افتاد؟
چون که چشاش به روی خوشگل افتاد

مردای رو زمین که زن ذلیلن
ت
مامشون بچه‌ی یک قبیلن 

درسته که مُردن و جون ندارن
فک می‌کنی قلب و زبون ندارن؟

زنده باشن یا وقتی در مماتن
تمامشون عاشق و مبتلاتن! 

وقتی هم عزرائیلو می‌پذیرن
به خاطر فزشته‌ها می‌میرن!" 

فرشته گف: "مردای هم قبیله!
پاشید برید، کلاستون تعطیله

اینجا کسی نکرده مجبورتون
یالله همه برید توی گورتون! " 

(1) در این صحنه به علت جوگیر شدن حرف "پ" را به کار برده است!


زهرا دری

۱۳۸۷/۰۹/۱۶




نوع مطلب : شعر و ادب، سیاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین ادیبی
نوشابه زرد ؟!

اتفاق مربوط به دو سال پیش است . ظهر بود و قرار بود برای سفره ناهار نوشابه بگیرم.
سپهر "پسرم" را برای خرید نوشابه در مغازه یکی از آشنایان فرستادم. نوشابه ای «زرد» گرفت و آمد. سوال کرد: بابا این نوشابه مگه نارنجی نیست. خندیدم گفتم نه بابا این نوشابه زرده . گفت ولی این رنگ نارنجیه .باز هم با خنده گفتم درسته ولی بهش میگن نوشابه زرد. خوب یادم هست در جمعی که بودیم همه به این صحبت سپهر خندیدند. گذشت و چند روز بعد همان مغازه دار آشنا به همسرم با خنده گفته بود که سپهر کجاست. دیگه نوشابه نارنجی نمی خواد. متوجه شدم که پسرم آنروز به مغازه دار هم رنگ نوشابه را نارنجی گفته و همین باعث خنده ایشان شده بود. من هم به پسرم گفتم بابا هر موقع خواستی نوشابه بخری بگو زرد بده که مسخره ات نکنند!! این موضوع گذشت و من نیز بدون اهمیت از آن گذشتم.
چند روز پیش وقتی از سر کار به خانه برگشتم، خانم که سفره ناهار را آماده می کرد اول یک بطری نوشابه «زرد» سر میز گذاشت. تا آماده شدن  ناهار چند دقیه ای طول کشید. در این فاصله بطری نوشابه نظرم را به خودش جلب کرد. به فکر فرو رفتم.  ناخود آگاه یاد اتفاق دوسال پیش  افتادم. سپهر هم کنار دستم نشسته بود. همینطور که لیوان را از نوشابه پر می کردم از سپهر پرسیدم: بابا این نوشابه چه رنگیه بی هیچ تعللی گفت نارنجی!؟ بازهم پرسیدم و باز همان جواب را داد. گفتم اگر الان خواستی از مغازه بخری چی میگی . با لبخند گفت میگم نوشابه زرد بده . علت را جویا شدم گفت به خاطر اینکه همه میگن نوشابه زرد من هم میگم ولی بابا این نوشابه زرد نیست نارنجیه و خندید.
پسرم با سن کمی که داشت به خوبی متوجه شده بود که رنگ نوشابه زرد نیست ولی چون جامعه آن را به رنگ زرد می شناسد به ناچار باید آن را زرد بگوید  در حالی که حقیقت  خلاف آن را می گوید. حقیقتی که با یک داستان ساده شروع شد تفاوتی بزرگ میان نسل ما و نسل فعلی را آشکار ساخت.
نسل ما نسلی بود که کم تفکر می کرد. وارد جزئیات نمی شد و بی چون و چرا می پذیرفت . بدون هیچ منطق و دلیلی .
نسل امروز ، اما با هوش است. برای هر چیزی دلیل و منطق می خواهد. به راحتی نظر دیگران را نمی پذیرد ،چشمانی باز و ذهنی کنجکاو دارد.
هرچه به عمق مسئله فرو می روم بیشتر ناراحت می شوم. ناراحت از اینکه سالهای سال به نوشابه ای که هرگز رنگ زرد نداشت می گفتم زرد. نه برای نوشابه که برای غفلت خودم. خدا می داند چه واقعیت هایی که رنگ نارنجی داشتند و من فکرم می کردم زردند.چون در نگاه عامه مردم اینگونه جا افتاده بود . جامعه می گفت من هم می گفتم.
اگر دقت کنیم خواهیم دید همین مسائل جزئی هستند که مرز بین روشن فکر و عام را تعیین می کنند. روشنفکر از سرزمین دیگری نیامده یا از مادر روشنفکر متولد نشده. تنها تفاوتش با عوام الناس در این است که نسبت به مسائل پیرامونش تفکر می کند. چیزی را می پذیرد که بر اساس عقل و منطق باشد نه آنچه را که جامعه می گوید.
اگر چیزی را دید که خلاف عقل است با استدلال و جسارت رد می کند هرچند در نظر عوام پسندیده نباشد.مگر نه اینست که خرافات ریشه در همین باورهای غلط دارند. باورهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده اند بدون اینکه در مورد حقیقت آنها تعقلی صورت پذیرد. متاسفانه در جامعه ما علی رغم رشد تکنولوژی و پیشرفت علم به دلیل همین نوع تفکر (پذیرش باورهای گذشتگان بدون چون و چرا) بسیاری از وقایع آنگونه که باید نیست و همچنان در درستی یا نادرستی بسیاری از باورها تردید وجود دارد.
نوشابه نارنجی کمترین حقیقتی است که خود را به رنگ زرد به ما تحمیل کرده. براستی  از این دست حقایق تحریف شده در زندگی ما چقدر وجود دارد؟!
باید به عقب برگردیم. زندگی خود را مرور کنیم تا ببینیم چقدر نوشابه زرد به ما قالب شده!!







نوع مطلب : عمومی، اجتماعی، 
برچسب ها : نوشابه زرد، باورها، روشنفکر، اداب و سنت ها،
لینک های مرتبط :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب