تبلیغات
سپهر - مطالب شعر و ادب
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

اینجا کلاس برزخ جدیده
رنگ تمام مرده‌ها پریده  

عرب، عجم، ترک و بلوچ و لاتین
راست و چپ و بالا و زیر و پایین

پیر و جوون، اما همه مذکر
ایرانیاش، تمامشون مجرد

فرشته اومد با دوبال توری
لپاش گلی، ناز و گوگور مگوری 

گف به همه: "خوش اومدید به برزخ
اینجا هم آتش داره، هم آب یخ 

در این کلاسی که دارید اقامت
مبانی ِ برزخ ِ تا قیامت 

ارائه می‌شه تا مگر بتونید
تابلوهای هدایتو بخونید 

با خوندن تابلوهای هدایت
رد می‌شین از رو پل، زهی سعادت!"

گف پیرمردی که: "قبولی می‌دن؟!
مثل زمین مدرک پولی می‌دن؟! 

تو دنیا کنکور می‌دادم تو هر سال
رد می شدم، لبم می‌زد یه تبخال! 

یه تیکه بیسکویت می‌دادن که من هم
به خاطرش تو امتحان می‌رفتم! 

اونقده تبخال زدم و پکوندم
تا خودمو به این طرف رسوندم!" 

گف یه نفر: "مدرکو ول کن عمو!
سوالهای خوب و اساسی بگو

مدرک و پست و این چیزا تو برزخ
فایده نداره پیرمرد بدبخ...!" 

که ناگهان یه روح دندون طلا
به راه مستقیم رسید به اونجا 

گف یه نفر: "بازم داریم مکافات
اینجا نیا ارواح خاک بابات! 

تو دنیا ما به هر طرف می‌رفتیم
حتی اگه اخر صف می‌رفتیم 

یکی از اینها خودنمایی می‌کرد
برای نسل ما خدایی می‌کرد 

اگر نظر می‌دادی در سیاست
فوری می‌بردنت توی حراست 

موسیقی و واسه همیشه کشتن
سینما را از توی گیشه کشتن

فکرای باز و پر فروغ و بستن
تو برزخم مهره‌ی کاری هستن؟!

آخ نکنه استاد بینش اینه؟
مسئول فُرمای گزینش اینه؟! "

فرشته گف: "نه! اون هم از مرده‌هاس
همین حالا جون داده بچه ملاس! 

اونم میاد این آخرا می‌شینه
مفهوم زیبای عدالت اینه" 

گف یه نفر به حضرت فرشته:
" گرممه من زیاد شُُدُم برشته

از آب یخ به مُ می‌دید یه لیوان
به حرمت بِچِه‌های آبادان؟! "

به جای اون فرشته‌هه یه آقا
گف به طرف: "بذار واسه مبادا 

ولک نخور آب و بکن صبوری
هرکسی آب خورده می‌خواد یه حوری!

توقعت زیاد می‌شه به سرعت
مثال نرخ سود بانک دولت!"

تا عربه شنید مکالماتُ
بحث و کشوند به سمت مومناتُ!  

با شادی گف: "وقتی که ما می‌میریم
تو برزخم می‌شه که زن بگیریم؟! " 

یک پسر ریش بزی قد دراز
با کفن فانتزی یقه باز 

گف به عرب: "چن تا گرفتی شرعی
چاهار تا اصلی، هفل هشتا فرعی 

بسه بابا چقد می‌خوای زن و حور؟
دیگه تموم شد اومدی توی گور!" 

گف عربه: "چشت در اد! می‌تونم
اَنا واسه اِمرَاَت آویزونم 

اَلَم تَرَ... نمی‌دونی ... چه کَیفَ؟!
مونث و نمی‌ولم که حَیفَ!

مومنةُ المحسنةُ الکریمه
حلیمةُ الحفیظةُ الحکیمه!" 

گف پسر ریش بز فوق العاده:
" یه واحد تنظیم خانواده! 

اگر که پاس می‌کردی توی دنیا
جون نمی‌دادی تو برای زنها" 

گف عربه: " برو بمیر قمپزی!(1)
عقده‌ای مجرد ریش بزی! 

اََحَبُ الاَعمالِ من ازدواجه
مشکل تو نداشتن مزاجه! " 

یهو زنی سفید و آمریکایی
از کریدور، با موهای طلایی

چشمکی زد تا عربه ولو شد
عرب می‌دونه که عرب چطو شد! 

داد زد و گف: " اَحسَنَهُم  جمالش!
برزخ و اعمالم‌ و بی‌خیالش!" 

م
ثل کدو از روی نیمکت افتاد
انگاری بی‌جنبه دوباره جون داد

***

فرشته‌هه اخماشو توی هم کرد
ن
گاهی کرد به اون همه مُرده مَرد! 

گف که: " چقد بی‌ادبین شماها
یه ف می‌گم شما می‌رید کجاها؟! 

این بابا آب می‌خواد اگه بذارید
رحم و مروت ز چه رو ندارید؟! " 

گف یه نفر که تیپ و ظاهری داشت
واسه خودش استیل شاعری داشت: 

" فرشته‌ها زنن، زنا فرشته
رو سر در سینماها نوشته 

واسه شما بحث می‌کنن جماعت
چی کار دارن به برزخ و قیامت؟! 

این عرب و ندیدی که ول افتاد؟
چون که چشاش به روی خوشگل افتاد

مردای رو زمین که زن ذلیلن
ت
مامشون بچه‌ی یک قبیلن 

درسته که مُردن و جون ندارن
فک می‌کنی قلب و زبون ندارن؟

زنده باشن یا وقتی در مماتن
تمامشون عاشق و مبتلاتن! 

وقتی هم عزرائیلو می‌پذیرن
به خاطر فزشته‌ها می‌میرن!" 

فرشته گف: "مردای هم قبیله!
پاشید برید، کلاستون تعطیله

اینجا کسی نکرده مجبورتون
یالله همه برید توی گورتون! " 

(1) در این صحنه به علت جوگیر شدن حرف "پ" را به کار برده است!


زهرا دری

۱۳۸۷/۰۹/۱۶



:: مرتبط با: شعر و ادب , سیاسی ,
ن : حسین ادیبی
ت : سه شنبه 28 مرداد 1393

 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم-
اینجا در دنیای من، گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند دیگر گوسفند نمی درند به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!


می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!


این روزها به جای" شرافت" از انسان ها *
 فقط" شر" و " آفت" می بینی !*


راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب


می‌دونی"بهشت" کجاست ؟
یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...


وقتی کسی اندازت نیست
 دست بـه اندازه ی خودت نزن...


این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان
بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......


ماندن به پای کسی که دوستش داری
 قشنگ ترین اسارت زندگی است !


می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما
 بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...


می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!


مگه اشك چقدر وزن داره...؟
که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم...


من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...
 یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم
 ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم
 
شاید ندانید که حسین پناهی روحانی بوده است...
حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه وبویراحمد زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است(روغن محلی معمولاٌ در تابستان از حرارت دادن کره بدست می آید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است) ، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند. پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه‌های خودش ساخت که مدت‌ها در محاق ماند. با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت. نمایش‌های دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از پرکارترین و نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود. به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می‌بارید و طنز تلخش بازیگر نقش‌های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود. و این شاعرانگی در ذره‌ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده‌است. وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در قبرستان شهر سوق به وصیت خود ایشان فقط به خاطر اینکه مادرش در آنجا دفن شده‌است، به خاک سپرده شد.

«با سپاس از همکار عزیزم جناب آقای غلامحسین شکرچی برای ارسال این مطلب زیبا»



:: مرتبط با: سخن و رفتار بزرگان , شعر و ادب ,
:: برچسب‌ها: حسین پناهی , عشق , بازیگری , شعر و ادب , سخن بزرگان ,
ن : حسین ادیبی
ت : دوشنبه 6 آذر 1391

منوچهر احترامی داستان نویس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 دیده از جهان فروبست .
متن زیر داستان كوتاهی از اوست.  
                     
  مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند     

قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند 

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند 

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خوردهمی شوند یا دشمنانشان!




:: مرتبط با: شعر و ادب , حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: منوچهر احترامی , داستان , کودک ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 18 مرداد 1391

درجواب صالحی ازبندگان خدا و میراث بان مردگان و سایر هم کیشان در سایت ناظم سرا  :

ایهاالناس جهان جای تن آسایی نیست
مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟
حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست
روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد
نتوان دید در آیینه که نورانی نیست
شب مردان خدا روز جهان افروزست
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
حذر از پیروی نفس که در راه خدای
مردم افکن‌تر ازین غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست بجز عارف ربانی نیست
با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی
کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست
خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور
برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان را
سر و سامان به از بیسر و سامانی نیست
آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد
عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست
وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده‌اند
گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست
یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد
مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست
حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو
گذرانیده، بجز حیف و پشیمانی نیست
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست
تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست
چارهٔ کار بجز دیدهٔ بارانی نیست
گر گدایی کنی از درگه او کن باری
که گدایان درش را سر سلطانی نیست
یارب از نیست به هست آمدهٔ صنع توایم
وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی
روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود
هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست


مشابه این کلام در نهج البلاغه هم هست که مردم سه گروهند عالم ربانی وطالبان علم وآگاهی (در اقلیت )ومگسان ناتوانی که با هر بادی میروند(همج رعاع)

گویا گذشتگان می دانستند که در عصر تمدن هم جاهلیت دست از گریبان عده ای بر نمی دارد.




:: مرتبط با: شهر و شهرداری , شعر و ادب ,
:: برچسب‌ها: شهرداری , چشم انداز 1404 سده لنجان , سعدی , شعر وادب ,
ن : حسین ادیبی
ت : جمعه 23 تیر 1391

دانلود شعر بسیار زیبای سپهر بایگان با صدای دلنشین استاد شهریار

برای دانلود فایل صوتی  اینجا  را کلیک کنید

متن شعر:

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

شهریار




:: مرتبط با: شعر و ادب ,
:: برچسب‌ها: استاد شهریار , غزل , سپهر بایگان , ادبیات , شعر ,
ن : حسین ادیبی
ت : پنجشنبه 15 تیر 1391

کرده بود آن مردبسیاری گناه        

                                      توبه کرد از شرم ، باز آمد به راه 

باردیگر نفس چون قوت گرفت      

                                      توبه بشکست و پی شهوت گرفت

مدتی دیگر ز راه افتاده بود              

                                      در همه نوعی گناه افتاده بود

بعد از آن دردی در آمد در دلش        

                                      وزخجالت کار شد بس مشکلش

چون بجز بی حاصلی بهره نداشت 

                                      خواست تا توبه کند زهره نداشت

روز و شب چون قلیه وی بر تابه ای  

                                      دل پر آتش داشت در خونابه ای

گر غباری در رهش پیوست بود      

                                      زآب چشم او همه بنشست بود

در سحر گه هاتفیش آواز داد           

                                      سازگارش کرد، کارش ساز داد

گفت می گوید خداوند جهان        

                                      چون در اول توبه کردی ای فلان

عفو کردم ، توبه بپذیرفتمت           

                                      می توانستم و لی نگرفتمت

بار دیگر چون شکستی توبه پاک    

                                      دادمت مهل و نگشتم خشمناک

ور چنانست این زمان ای بی خبر   

                                      آرزوی توکه باز آیی دگر

باز آی آخر که در بگشاده ایم    

                                     تو غرامت کرده باز ایستاده ایم.

                                                                   جامی




:: مرتبط با: شعر و ادب , حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: سخنان نغز , حکایت , پند , شعر و ادب ,
ن : حسین ادیبی
ت : پنجشنبه 20 خرداد 1389

ترسم ، ز فرط شعبده چندان ، خرت کنند

                                            تا داستان عشق وطن باورت کنند

من ، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش

                                           بس کن تو ، ورنه خاک وطن بر سرت کنند

گیرم ، زدست چون تو ، نخیزد خیانتی

                                          خدمت مکن ، که رنجه ، به صد کیفرت کنند

گر وا کند حصار قزل قلعه لب به گفت

                                          گوید چه پیش چشم تو ، با همسرت کنند

بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز

                                          دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند

پتک اوفتاده ، در کف ضحاک و این گروه

                                          خواهان ، که باز، کاوه آهنگرت کنند

 

شعر: فریدون توللی

 

*****************************************

تاریخ این ایام را

                   هر کس که خواهد خواند،

                                  جز این سخن از ما نخواهد راند :

                                                           این نسل سر در گم ،

بر توسن اندیشه هایشان لنگ ،

                 فرسنگ در فرسنگ

                               جز سوی ترکستان نمی رانند

                                               تاریخ پیش از خویش را باری نمی خوانند.

 

شعر:ع.شجاع پور

 




:: مرتبط با: عمومی , اجتماعی , شعر و ادب ,
:: برچسب‌ها: فریاد , نا امیدی , خدمت , خیانت , تاریخ , کاوه آهنگر ,
ن : حسین ادیبی
ت : جمعه 7 اسفند 1388

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را ضرر ها داد سودای زر اندوزی

زحلم گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزی صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرو آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می دارم چو جان صافی و صوفی می مند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی اگر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ کی کند تنها دعای خواجه تورانشاه

زمدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

پیشاپیش فرارسیدن نوروز باستانی را به کلیه هموطنان  عزیز تبریک عرض میکنم . سالی سرشار از خیر و برکت و شادکامی برایتان آرزومندم.




:: مرتبط با: شعر و ادب ,
ن : حسین ادیبی
ت : شنبه 25 اسفند 1386

عید فطر عید پیروزی بر نفس و رو سفیدی مومنان در پیش گاه حق تعالی است . عید بندگی و سرسپردگی است. عیدفطر پاکترین عیدهاست.  این عید بر عاشقان وصل مبارک باد.

-------------------------------------------------------------------

روزه یکسو شدو عید آمدو دل ها برخاست

       می ز خمــــخانه به جــوش آمــــدو می باید خواسـت

نوبه زهد فروشان گران جان بگذشت

      وقت   رندی  و  طــــرب   کـــردن  رنــــدان   پیداسـت

چه ملامت بود آن را که چنبن باده خورد

     این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاسـت

باده نوشی که در آن رویی و ریایی نبود

      بهتر از زهـــد فـــــروشی که در او روی و ریـــــاسـت

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

     آن که او عــــــــالم سر است بدین حــــل و گواســت

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

      وان چه گــــــویند روانیست نگــــــــوییم رواســـــــت

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

      باده از خـــــون رزان اســـت نه از خـــون شمـــاست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

    ور بود نیـــــــز چه شــــــــد مـردم بی عیب کجاست

----------------------------------------------------------------

جهان بر ابروی یار عید از هلال وسمه کشید

               هــــــلال عیــــــــد در ابــروی یار بایـــد دیـد

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

               کمـــــان ابـــروی یارم چـو وسمه باز کشیـد

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

              که گل به بوی تو بر تن چو صبـح جامه درید

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

           گـــل وجــــــود من آغشته گــــلاب و نبیــد

بیا که با تو بگویم غم ملامت دل

           چرا کــــه بی تــو ندارم مجال گفت و شنید

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

           که جنــس خوب مبصربه هـــرچه دید خرید

چو ماه روی تو در شام زلف می دیدم

           شبــم به روی تو روشن چو روز می گردید

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

           به سر رسیــد امید و طــلب به سر نرسید

زشوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

           بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

---------------------------------------------------------------

به آب روشن می عارف طهارت کرد

                           علی الصباح که میـخانه را زیارت کـرد

همین که ساغر زرین خور نهان گردید

                           هـــــلال عید به دور قدح اشارت کـرد

خوشا نماز و نیاز کسی کز سر درد  

                           به آب دیده و خـــون طهــــارت کــــرد

امام خواجه که بودش سر نماز دراز

                           به خون دختـر رز خرقه را قصارت کـرد

دلم بز حلقه زلفش به جان خرید آشوب

                           چه سود دید ندانم که این تجارت کــرد

اگر امام جماعت طلب کند امروز

                           خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد




:: مرتبط با: شعر و ادب ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 18 مهر 1386

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یکدل سرو دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد ؟ که به وهم در نگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکر دهانی

نفسی بیا و بنشین ، سخنی بگو و بشنو

که بتشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل به کس نگویم ، که بگفت رنگ رویم

تو بصورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوز ناکم

عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی ؟

دل عارفان ببردندو قرار پارسایان

همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت بهر که دنیا بدهند، حیف باشد

وگرت به هرچه عقبی بخرند، رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری

عوض تو من نیابم ، که به هیچکس نمانی

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم

که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

مده ای رفیم پندم که نظر بر او فکندم

تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی

مزن ای عدو بتیرم، که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو ، که جانت بدهم به مژدگانی

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون

اگر این قمر ببینی ، دگر آن سمر نخوانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل میرسانی ، نه به قتل میرهانی




:: مرتبط با: شعر و ادب ,
ن : حسین ادیبی
ت : دوشنبه 18 تیر 1386
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.