تبلیغات
سپهر - مطالب حکایت و حدیث
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :



زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود . پیرزن گفت :هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم . پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود، پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده شده بود از این بابت در دلش شادمان شد. پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسکها به دست اورده ام!!!

 




:: مرتبط با: حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: زن و شوهر , حکایت , پند ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 4 بهمن 1391

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود! از مكزیكى پرسید:
چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
مكزیكى: مدت خیلى كمى !
آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !
آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !
آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !
مكزیكى: خب! بعدش چى؟
آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...
مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
آمریكایى: پانزده تا بیست سال !
مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !
مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى ! با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

مکزیکی نگاهی به مرد آمریکایی کرد و گفت :خب من الانم که دارم همینکارو میکنم!!!



:: مرتبط با: عمومی , حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: حکایت , داستان ,
ن : حسین ادیبی
ت : دوشنبه 6 آذر 1391

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سكوت كند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود. 

نكته درسی:

اگر شب در حال درس یا مطالعه بودید حتما درب را باز بگذارید و در اطاقتان هم حتما شمع داشته باشید .
چون برق با كسی شوخی ندارد


  نکته اخلاقی:

چرا یک  طلبه نمی تواند در اتاقی که یک خانم هم حضور دارد مثل آدم بخوابد تا با 10 تا انگشت سوخته صبح نکند؟؟!؟!؟  


نکته کنکوری:

 اگر  پس از سوزاندن 10 تا انگشت هنوز صبح نشده بود، چه جای دیگری را باید می سوزاند؟؟؟!!!؟؟




:: مرتبط با: حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: حکایت , طلبه جوان و دختر فراری , شاه عباس , میرداماد ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 18 مرداد 1391

منوچهر احترامی داستان نویس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 دیده از جهان فروبست .
متن زیر داستان كوتاهی از اوست.  
                     
  مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند     

قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند 

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند 

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خوردهمی شوند یا دشمنانشان!




:: مرتبط با: شعر و ادب , حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: منوچهر احترامی , داستان , کودک ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 18 مرداد 1391

انوشیروان باخود قرار کرده بود که از هر که کلام خوش بشنود ، 400 درهم به او بدهد ، روزی پیرمردی را دید که درخت زیتون می نشاند ، گفت :

تو پیرمردی به چه آرزو درخت زیتون می نشانی ؟ ( چون درخت زیتون خیلی دیر بار می دهد و گویا 20 سال مدت می خواهد تا بار دهد.) و حال آنکه عمر تو وفا نمی کند که بار آن را بخوری . گفت قربان دیگران کاشتند و ما خوردیم. ما نیز بکاریم  تا دیگران بخورند.

انوشیروان خوشش آمد ، امر کرد 400 درهم به او دادند، پیرمرد  گفت : درخت مردم بعد از مدت زیاد بار می دهد ، اما درخت من همین روز اول بار داد. از این حرف نیز انوشیروان خوشش آمد و دستور داد 400 درهم دیگر به او بدهند.

پیرمرد گفت : درخت مردم سالی یک دفعه بار می دهد ، اما درخت من دو بار. از این جمله هم انوشیروان خوشش آمد ، امر کرد بازهم 400 درهم دیگر به او بدهند. آنگاه انوشیروان سوار بر اسبش شد و تند رد شد و گفت:

می ترسیم خزینه ما را تمام نماید. این قرارداد انوشیروان برای قدر دانی از سخن نیک بود.




:: مرتبط با: حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: حکایت ,
ن : حسین ادیبی
ت : دوشنبه 19 تیر 1391

کرده بود آن مردبسیاری گناه        

                                      توبه کرد از شرم ، باز آمد به راه 

باردیگر نفس چون قوت گرفت      

                                      توبه بشکست و پی شهوت گرفت

مدتی دیگر ز راه افتاده بود              

                                      در همه نوعی گناه افتاده بود

بعد از آن دردی در آمد در دلش        

                                      وزخجالت کار شد بس مشکلش

چون بجز بی حاصلی بهره نداشت 

                                      خواست تا توبه کند زهره نداشت

روز و شب چون قلیه وی بر تابه ای  

                                      دل پر آتش داشت در خونابه ای

گر غباری در رهش پیوست بود      

                                      زآب چشم او همه بنشست بود

در سحر گه هاتفیش آواز داد           

                                      سازگارش کرد، کارش ساز داد

گفت می گوید خداوند جهان        

                                      چون در اول توبه کردی ای فلان

عفو کردم ، توبه بپذیرفتمت           

                                      می توانستم و لی نگرفتمت

بار دیگر چون شکستی توبه پاک    

                                      دادمت مهل و نگشتم خشمناک

ور چنانست این زمان ای بی خبر   

                                      آرزوی توکه باز آیی دگر

باز آی آخر که در بگشاده ایم    

                                     تو غرامت کرده باز ایستاده ایم.

                                                                   جامی




:: مرتبط با: شعر و ادب , حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: سخنان نغز , حکایت , پند , شعر و ادب ,
ن : حسین ادیبی
ت : پنجشنبه 20 خرداد 1389

نجس ترین چیز چیست؟

 گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود. در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را (اسمشو نبر) انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید:

کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری!!

عجب آدمایی پیدا میشه!




:: مرتبط با: عمومی , حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: حکایت , نصیحت , پست , مقام ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 28 بهمن 1388

گویند : شغالی مرغی را از خانه پیر زنی دزدید. زن  در عقب او نفرین کنان فریاد می کرد : ای وای مرغ دو منی مرا شغال برد!

شغال از این  مبالغه سخت در غضب شد، و روی برگردانید و از غایت تعجب و غضب به پیر زن دشنام داد. در آن میان ، روباهی نزد شغال رسید . گفت : چرا اینقدر بر افروخته ای؟

او گفت : این پیر زن چقدر دروغگو و بی انصاف است. مرغی را که یک چارک هم  نمی شود دو من می خواند. روباه گفت : بده ببینم چقدر سنگین است . وقتی  گرفت روی بگریز نهاد و گفت : به پیر زن بگو ، مرغ را به پای من چهار من حساب کند.

 




:: مرتبط با: حکایت و حدیث ,
:: برچسب‌ها: شغال , روباه , مرغ , حکایت ,
:: لینک های مرتبط: سپهر ,
ن : حسین ادیبی
ت : شنبه 4 مهر 1388

حکایت تخته سنگ

 

در زمانهای گذشته سلطانی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند سلطان بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غر و لند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجیب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت. نزدیک غروب ، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. سلطان در آن یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

 

ضرب المثل های روسی

 

برای کسی که شکمش خالی است ، هر نوع باری سنگین است.

با همنوعان آشتی کن و با گناهان خودت در جنگ و جدال باش.

با مردم مشورت کن ولی خودت تصمیم بگیر.

با افرادی مشورت کن که سختی دیده اند.

با گرگ دوستی کنید، ولی همواره تبری در دست نگه دارید.

برای هرچیز پیمانه ای هست ، جز برای خیرات و صدقات.

به گوش کمتر از چشم اعتماد کن.

بعضی ها از زغال ، الماس می سازند و یعضی ها الماس را تبدیل به زغال می کنند.

با سکوت می توان شیطان را عصبانی کرد.

بسیاری از آدمها در خارج از  خانه خود مس جستجو می کنند، درحالی که در داخل خانه آنها طلا هست.




:: مرتبط با: حکایت و حدیث ,
ن : حسین ادیبی
ت : سه شنبه 9 تیر 1388

نجس ترین چیز چیست؟!

 گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود. در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید:

کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.




:: مرتبط با: حکایت و حدیث ,

ن : حسین ادیبی
ت : یکشنبه 19 اسفند 1386
 

 


 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.