تبلیغات
سپهر - مطالب خاطرات تلخ و شیرین
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

این روزها در اصفهان غوغایی برپاست. تجلی گاه هنر ایران زمین حال و هوای خاصی به خودش گرفته.حضور اسطوره آواز ایران زمین در اصفهان عاشقان هنر مخصوصاً تشنگان موسیقی اصیل ایرانی را مشغول خودش کرده و خیل عظیم مشتاقان استاد بی بدیل آواز ایران - محمد رضا شجریان – برای حضور در کنسرت ایشان سر از پا نمی شناسند.

هر ایرانی که سر سوزن ذوقی داشته باشد و هنوز از ریشه های خودش جدا نشده باشد در دلش آرزو دارد برای یک بار هم که شده لذت حضور در کنسرتهای استاد شجریان را احساس کند.

این ذوق و شوق را زمانی متوجه خواهیم شد که علی رغم تبلیغات اندکی که شده دست اندرکاران این برنامه را مجبور کرد برای دوشب دیگر این کنسرت را تمدید کنند. هرچند که این دوشب نیز تکافوی عاشقان استاد را نمی کند ولی پاسخی است به محبت هنردوستان مهد هنر ایران زمین.

خدا را سپاس می گویم که پس از سالها انتظار توفیق دست داد تا این حقیر نیز بتوانم به یکی از آرزوهای دیرینه خودم جامه عمل بپوشانم و صدای استاد را از نزدیک و بطورزنده بشنوم. صدایی که سالهاست همراه شادیها و غمهای من بوده . صدایی که ربنای آن در ماه رمضان هنگام افطار با ما ایرانی ها عجین شده و اگر نباشد گویی چیزی را گم کرده ایم. دیشب مورخ 30/7/86 اولین شب اجرای استاد شجریان به همراه فرزند خلفش همایون شجریان و گروه آوا در دانشگاه  آزاد خوراسگان بود و من به اتفاق برادرم و یکی از همکاران که به استاد ارادت داشتیم از یک هفته پیش با رزرو بلیط برای حضور در کنسرت استا لحظه شماری می کردیم. اگر در آینده یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین شبهای عمرم را ازمن سوال کنند بی درنگ شب حضور در کنسرت استاد را نام خواهم برد.

هرگاه کاست سرو چمان استاد را گوش می کردم و در پایان این کاست اشتیاق  حاضرین برای خواندن مرغ سحر را می شنیدم آرزو می کردم ایکاش من نیز در این جمع بودم و از نزدیک این احساسات را درک می کردم. این آرزو به وقوع پیوست و دیشب پس از پایان برنامه حاضرین مانند همان چیزی که در سرو چمان بود عمل کردند و با تشویق پی در پی استاد خواستار اجرای مرغ سحر شدند. استاد نیز با خضوع  هرچه تمام برگشت و به اجرای این تصنیف همیشه ماندگار پرداخت. چه ولوله ای در بین جمعیت  ایجاد شد. همزمان حاضرین صدای خود را با استاد بزرگ هماهنگ کردند و شروع به زمزمه این اشعار کردند:

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن

بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وَز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نِگَه ‌ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن

چنان شور و هیجانی بین جمعیت ایجاد شد که همگان با صدای بلند استاد خود را همراهی می کردند. گویی عقده های دلشان را بیرون می ریختند. چنان شعفی بین حاضرین ایجاد شده بود که هرگز متوجه نشدند 4 ساعت تمام دل به نوای گرم استاد داده اند . برای من گویی خوابی شیرین بود و تا ابد خاطره اش بامن خواهد ماند.خداوند سایه این بزرگوار را از سر هنر و هنردوستان این مرز وبوم کم نکند.




:: مرتبط با: خاطرات تلخ و شیرین ,

ن : حسین ادیبی
ت : سه شنبه 1 آبان 1386

از آنجا به طرف دروازه قرآن و مقبره خواجوی کرمانی رفتیم. ظهر شده بود و هواهم گرم . پس از کمی استراحت برای اطمینان خاطر و رزرو بلیط برازجان برای جمعه شب به ترمینال امیر کبیر رفتیم . خوشبختانه برای ساعتی که می خواستیم سرویس داشت. از آنجا برای استراحت و صرف نهار به مهمانسرا برگشتیم . سپس جهت ادای فریضه نماز به حرم شاهچراغ رفتیم و آیینه دل را جلا بخشیدیم. بازار شاهچراغ و خرید سوغات ، بازار وکیل ، سرای مشیر و مسجد وکیل از دیگرمکانهایی بود که پس از  شاهچراغ رفتیم. شب هنگام به منزل برگشتیم و تاصبح خستگی روز را از تن بیرون کردیم. روزبعد ( روز جمعه) آثاری چون نارنجستان دل انگیز قوام ، ارگ کریم خان ، باغ زیبای ارم  و باغ عفیف آباد وقت  ما را تا ظهر به خود اختصاص داد.بعد از ظهر تقریباً جایی برای رفتن نمانده بود. گشتی در بازار زدیم و ساعت 4 بعد از ظهر با مسافرخانه تسویه حساب کردیم. ولی اجازه داد وسایل ما تا آخر شب که قرار بود به سمت برازجان حرکت کنیم آنجا بمانند تا برای ما مزاحمت ایجاد نکنند. از غروب حدود دو سه ساعتی را میهمان شاهچراغ بودیم . چون جایی دیگر برای سکونت نداشتیم.  حدود ساعت 9 شب آخرین دعاها و زیارتهای خود را کردیم و با امامزاده خداحافظی کردیم. تا شام بی کیفیت رستوران را خوردیم دوساعت دیگر مانده بود به حرکت اتوبوس. بقیه وقت را در ترمینال گذراندیم . بالاخره ساعت 12 شب اتوبوس به طرف برازجان به حرکت افتاد. شب بود و جایی را نمیدیدیم.تا برازجان هم 4 ساعت بیشتر راه نبود. راهی که متصدی پست به ما گفته بود 7 ساعت است و باعث توقف ما برای دو روز در شیراز شد!

در تاریکی شب معلوم نبود مسیر چگونه است. من خیال میکردم از روی تپه ها و کوههایی با دامنه ملایم حرکت میکنیم. ساعت چهارو نیم صبح به برازجان رسیدیم. از آب و هوای  آن ساعتش معلوم بود آفتاب که زد دیگر نمی توان آنجا نفس کشید. پشت در اداره پست نشستیم تا در را باز کردند. تمام وقتی که صرف دریافت کارت شد 5 دقیقه هم نشد. بلافاصله و بدون معطلی بلیط برگشت را تهیه کردیم. به لحاظ کمبود امکانات حمل و نقل ناچاراً باید به شیراز می آمدیم و از شیراز به اصفهان. ساعت نه و نیم زمان حرکت ما از برازجان به شیراز بود. در فرصتی که بود گشتی در یکی دوتا از خیابانهای اطراف براز جان زدیم .ولی گرمای شدید آنجا برایمان قابل تحمل نبود. به همین خاطر خیلی زود به دفتر مسافرتی آمدیم و تا زمان حرکت از آنجا تکان  نخوردیم . چشمتان روز بد نبیند. مسیری که من شب قبل فکر میکردم ارتفاعاتی با دامنه ملایم هستند ، کوههای بودند سر برافراشته و بلند با دامنه هایی بریده و پرتگاههایی وحشتناک . چیزی که من به شدت از آن می ترسم. حقیقاً جرأت نگاه کردن به پایین را نداشتم. تا آمدیم مسیر 2ساعتی گردنه ها را طی کنیم جان بسر شدم. از شما چه پنهان ، من از بلندی می ترسم.

به محض رسیدن به شیراز از شوق رسیدن به منزل و دیدار خانواده درنگ نکردم. شرکتی که اولین سرویس را به سمت اصفهان داشت یافتم و برای ساعت 4 بعد از ظهر از ترمینال کار اندیش به سوی اصفهان همیشه جاوید  به راه افتادیم. شوق دیدار خانواده خواب را از کفمان ربوده بود و تحمل گرمای اتوبوس به اصصلاح ولو و بی آب آن را برای ما آسان می نمود. ساعت 12 شب در ترمینال صفه اصفهان پیاده شدیم. جوانی هم سن و سال خودم با پژویی مشکی منتظر مسافر ایستاده بود . بدون فوت وقت ما را به سوی ماشین خود هدایت کرد .  با کمی چانه زدن به توافق رسیدیم. همان ابتدای مسیر چنان سرعتی گرفت که بنده تحملم را از دست دادم و با ناراحتی از او خواستم تا آهسته تر حرکت کند. ولی او با گستاخی گفت نترس آدم یک بار بیشتر نمی میره. من که با این حرف او عصبانیتم دو چندان شد با پرخاشگری از او خواستم یا آهسته برود یا ما را پیاده کند. او  که مرا بسیار عصبانی و جدی دید به خود آمد و از سرعت خود کم کرد. یکی دو مرتبه دیگر خواست عجله کند که او را به آرامش دعوت کردم . در طول مسیر آنقدر او را نصیحت کردم که بیچاره سفره دلش را برایم باز کرد.بنده خدا علی رغم علاقه ای که به همسرش داشت و همسرش نیز به او ، خانواده همسرش او را از زندگی با دخترشان محروم کرده بودند و او نیز در پی رسیدن به عشق خود ضربات چاقوی خانواده همسر را چشیده بود. از این رو بسیار نا امید و مأیوس بود. از مشکلات زندگی اش برایم گفت و من تا جایی که می توانستم به لحاظ فکری کمکش کردم. پس از مدتی متوجه شدم که آقا مرتضی میگه حسین بسه دیگه . رسیدیم. پیاده شو .کرایه راننده تاکسی را  دادیم و با ما خدا حافظی کرد. من و آقا مرتضی هم با یک دنیا خاطره از شیراز به آغوش خانواده بازگشتیم.

 

جهت دیدن عکسها روی گالری عکس کلیک کنید.




:: مرتبط با: خاطرات تلخ و شیرین ,
ن : حسین ادیبی
ت : چهارشنبه 17 مرداد 1386

اتاقی برای سکونت گرفتیم و یکی دوساعت خستگی شب گذشته را از تن بیرون کردیم. سپس به قصد زیارت آرامگاه حافظ و سعدی بیرون رفتیم. ابتدا به حافظیه رفتیم و عرض ارادتی خالصانه کردیم . فاتحه ای قرائت کردیم و عکس یادگاری گرفتیم. نمی دانم چرا وقتی به حافظیه و سعدیه می روم دل کندن از آنجا برایم سخت می شود. به هر حال باید از حافظیه خداحافظی میکردیم تا از سایر آثار نیز بتوانیم دیدن کنیم. بیرون حافظیه مرد جوانی با تاکسی ایستاده بود . با کمی چانه زنی بر سر کرایه با هم به توافق رسیدیم و به سمت آرامگاه سعدی به راه افتادیم. در بین راه با مزاح به راننده تاکسی کفتم شما شیرازیها هم که هرجا یک اثر تاریخی هست یک مأمور جلوی آن گذاشته اید و از مردم پول می گیرید. هنوز صحبتم تمام نشده راننده تاکسی که گویی دل پری از اصفهانی ها داشت هر آنچه که توانست نثار اصفهان و اصفهانی ها کرد. انگار عقده دلش را بیرون می ریخت: آره نه که شما اصفهانی ها خیلی بهترید. شما اگر چاره داشتید جلوی سی و سه پل و پل و خواجو و میدان نقش جهان راهم می بستید و از مردم پول می گرفتید. شما هرچه دارید از صدقه سر صفویه است و ... احساس کردم شوخی بیخودی کردم. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زبان در کام من نمی چرخید. اصلاً مهلت نمیداد. او می گفت و ما چاره نداشتیم جز شنیدن. حسابی میهمان نوازی کرد و از خجالت ما در آمد . تمام صحبتها و گله های او بر می گشت به نگرش او در نوع برخورد حاکمیت بعداز انقلاب با استان فارس و اصفهان .

گاهی به او حق می دادم وگاهی هم که پا را از گلیم فراتر می نهاد او را محکوم می کردم(البته در ذهنم).

ولی من زائر بزرگانی چون حافظ و سعدی بودم . حافظی که می گوید:

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

فقط افسوس من از این بود که چه عاملی باعث شده  مردمان دیار حافظ و سعدی را اینقدر کوته بین و تنگ نظر ببینم. (در باره سخنان راننده تاکسی در نوشته های بعدی به تفصیل خواهم پرداخت) .

 به هر حال به سعدیه رسیدیم و به محض ورود به آرامگاه تلخی سخنان راننده تاکسی را فراموش کردم . به محض ورود شروع به عکس گرفتن از زوایای مختلف آرامگاه کردم. یک ساعتی را در آنجا به زیارت مشغول بودیم و با سعدی صفا می کردیم.

از آرامگاه که بیرون آمدیم متوجه شدم عده ای در آب چشمه ای که از زیر آرامگاه به باغ دلگشا می رود تجمع کرده اند. خواستیم برویم . ولی با صحنه عجیبی روبرو شدیم. همه جمعیت زنانی بودند با پوششی بد و زننده. بدون روسری و بدنها ی نیمه عریان در حال شنا بودند. با آقا مرتضی حیران و سرگردان از اوضاع در رفتن مردد شدیم. چشمم به پلیسی که آنجا بود افتاد. از او سوال کردم اینجا چه خبره . چرا این زنها با این وضع در آب شنا میکنند. گفت ما را بیچاره کرده بودند. هر روز اینجا بین خانمها و آقایان درگیری ایجاد می شد. همه می خواستند در آب شنا کنند. اعتقاد دارند این آب بخاطراینکه از زیر آرامگاه سعدی عبور می کند شفا بخش است .البته خرافاتی بیش نیست ولی ما که حریف مردم و اعتقاداتشان نبودیم ناچار از صبح تا ظهر را به خانمها و  ظهر به بعد را  به آقایان اختصاص دادیم تا همه از شفای این آب بهره ببرند. ما هم انشاءالله گفتیم و به طرف باغ دلگشا به راه افتادیم. متأسفانه این باغ از آندسته آثاری است که با بی مهری زیاد روبرو بوده و یکی از مواردی است که حق را به آن راننده تاکسی میداد.

ادامه دارد ....

جهت دیدن عکسها روی گالری عکس کلیک کنید.




:: مرتبط با: خاطرات تلخ و شیرین ,
ن : حسین ادیبی
ت : جمعه 12 مرداد 1386

این روزها مقوله ای جدید به نام سهمیه بندی بنزین نقل محافل  شده . از نشریات و رسانه های خبری گرفته تا مجالس خصوصی مردم . حتی اس ام اس ها هم این روزها بوی سهمیه بندی و بنزین می دهند. با اینحال علی رغم تمام نگرانیها و مشکلات اقتصادی و اجتماعی  که برای آحاد مردم ایجاد کرده برای عده ای اندک فرصتهایی را ایجاد کرده تا از این آب گل آلود ماهی بگیرند. یکی کارت سوخت مانده در پمپ بنزین را کف میرود و دیگری سهمیه  سوخت خودروی فرسوده خود را می فروشد.

اما یکی از مشکلاتی که مردم بعضاً با آن مواجه می شوند معطل ماندن کارت سوخت در باجه های پستی است که علت آن مربوط به کامل نبودن آدرس یا  مشخصات دارنده خودرو است و صاحبان این کارتها ناچار هستند برای دریافت کارت سوخت خود به باجه های پستی مربوطه مراجعه نمایند.

آقا مرتضی پدر خانم بنده است که یک  پیکان سواری مدل 80 نمره شیراز دارد و از آندسته افرادی است که به علت ناقص بودن آدرس و مشخصات مالک خودرو کارت سوختش در باجه معطله پست مرکزی شیراز مانده بود و اداره پست شهرستان لنجان دریافت کارت سوخت را منوط به مراجعه حضوری در پست مرکزی شیراز و ارائه مدارک جهت دریافت کارت سوخت اعلام کرده بود.

قبلاً گفتم سهمیه بندی بنزین برای عده ای فرصتهایی را ایجاد کرده تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. برای من هم این یک فرصت طلایی بود. یعنی بهتر از این نمی شد. صید من از این آب گل آلود تدارک سفری دو نفره به شیراز و دیدار از حافظیه و سعدیه و سایر آثار تاریخی بود.

21 تیر ماه مصادف بود با چهار شنبه شب که با توشه ای مختصر اسباب سفر بستیم . صبح روز پنج شنبه به شیراز رسیدیم و بدون درنگ به اداره پست مرکزی رفتیم. آنجا ادارات ساعت 30/6 صبح فعالیت خود را شروع می کردند. همزمان با شروع فعالیت اداره ما نیز به آنجا رسیدیم . وارد اداره شدیم و مدارک و شماره مرسوله پستی را جهت دریافت کارت ارائه دادیم. ولی متصدی مربوطه گفت کارت سوخت شما از اول سال به علت ناقص بودن آدرس در این اداره بایگانی شده بود و به علت  عدم مراجعه شما ده روز پیش به اداره پست برازجان فرستاده شده و برای دریافت آن باید به آنجا بروید. حساب اینجا را دیگر نکرده بودیم . این حرف مثل پتکی بر سرمان فرودآمد . چاره ای نداشتیم یا باید بر می گشتیم یا به برازجان می رفتیم. از متصدی باجه سوال کردم تا برازجان چقدر راه است - گفت : حدود هفت ساعت . نگاهی به ساعتم انداختم . ساعت نزدیک 7 صبح بود. روز پنج شنبه هم بود و ادارات زود تر تعطیل میشدند. مطمئن بودیم که به موقع به برازجان نمی رسیم و به تعطیلی می خوریم. دو راه بیشتر نداشتیم یا بازگشت به اصفهان یا اینکه به برازجان برویم و کاری که ما را در این فصل سال تا آنجا کشانده بود به اتمام برسانیم. من از سویی خوشحال بودم  که فرصت به اندازه کافی برای گشت و گذار در شیراز فراهم شده و از سویی طول مسیر و اینکه تازه بعد از دو روز خستگی بجای برگشت به خانه باید از خانه بیشتر فاصله بگیریم نگرانم میکرد. تازه برای اقامت هم برنامه ریزی نکرده بودیم. قرار بود فوراً کارت سوخت را بگیریم وتا شب گشتی در شیراز بزنیم و برای صبح روز جمعه اصفهان باشیم. به هر حال بیش از نیمی از راه را رفته بودیم و این کار هم باید صورت می گرفت . بنا بر این تصمیم بر آن شد که با توجه به گرمای بیش از اندازه بوشهر در این فصل برای یک شب اقامتگاهی در شیراز  دست و پا  کنیم و پنج شنبه و جمعه را در شیراز بمانیم و  برای صبح روز شنبه به برازجان برویم.  پس از صرف صبحانه ای مختصر در پارک به شهرداری شیراز رفتیم تا شاید بتوانیم از امکانات شهرداری برای اقامت استفاده کنیم. ولی مسئولین شهرداری گفتند ما فقط برای ایام نوروز اماکنی که در اختیار شهرداری هستند را مهیا می کنیم تا میهمانان نوروزی از آنها استفاده کنند. حتی الامکان اگر از قبل هماهنگی شده بود شاید می توانستیم کاری انجام دهیم و از اینکه نمی توانستند برای ما کاری کنند ابراز شرمندگی کردند. من هم میهمانسرایی که سال قبل در آن اقامت داشتم  را به پدر خانمم پیشنهاد دادم و به آنجا رفتیم .

ادامه دارد ....

جهت دیدن عکسها روی گالری عکس کلیک کنید.




:: مرتبط با: خاطرات تلخ و شیرین ,
ن : حسین ادیبی
ت : دوشنبه 8 مرداد 1386

روز دوازدهم تیر هر سال اگر بهترین روز زندگی من نباشد مسلما کمتر ازآن هم نیست و اگر جایگاه اول را در رویداد های زندگی من نداشته باشد مطمئناً کمتر از جایگاه دوم نیز نخواهد ایستاد. چرا که این روز خداوند آنچه که زندگی یک زوج با  آن تکمیل می شود و زندگی با آن رنگ و بوی دیگری می یابد و معنای واقعی خود را پیدا می کند به من و همسرم عطا کرد. در این روز تک ستاره آسمان زندگی من (سپهر) متولد شد . (بدان لحاظ  این رویداد می تواند جایگاه دوم را داشته باشد که ازدواج نیز  جزء تکرار نشدنی زندگی ما ایرانیان است).

سال گذشته قبل از دوازدهم تیر از سویی در حال ثبت و تکمیل این وبلاگ بودم و از سوی دیگر چشم به راه سپهر واقعی تا تولد این دو سپهر با هم مقارن شود. و همین هم شد. یک روز قبل از تولد سپهر (فرزند نازنیم) این وبلاگ به ثبت رسید و به واسطه عشق به سپهر واقعی و همچنین غافل نشدن از او  مطلبی در آن نگذاشتم تا فرزندم را به سلامت به منزل بیاورم و 10 روز اول زندگی اش را بی وقفه در کنارش باشم. اکنون سپهر من یکساله شده و خاطرات روز تولدش مرا غرق در شادی می کند. امروز فرزندم با حرکات مخصوص این دوران و شیرین کاری هایش چنان دلبری می کند که  حاضر به معامله این لحظات به هیچ قیمتی نیستم.

اگر نام این وبلاگ با نام فرزندم مزین شد به خاطر این بود که در دنیای مجازی که باعث می شود انسانها به آن معتاد شوند و چه بسا از زندگی و سپهر های واقعی غافل ، مدام کلمه سپهر از چشم و ذهنم بیرون نرود و باعث شود تا با سپهر واقعی زندگی کنم و با سپهر مجازی وقت گذرانی.

دل سپردن به سپهر واقعی و نگاه کردن به آن نه تنها خستگی ندارد بلکه خستگی را هم از تن بیرون میکند. ولی سپهر مجازی را خیلی که بتوان قیافه اش را تحمل کرد یک ساعت است. از همه بد تر اینکه پس از یکسال زحمت ناگهان با یک سهل انگاری آنهم از سوی دیگران تمام زحماتم را به باد داد و اکنون گویی این وبلاگ چند روزی بیش نیست که راه اندازی شده. کسی که برای اولین بار از این وبلاگ دیدن کند هرگز نمی پذیرد که این وبلاگ یکساله است. چرا که در یک آن تمام محتوایش از بین رفت.(به علت مشکلی که اخیرا برای میهن بلاگ پیش آمد و بسیاری از وبلاگها به این روز دچار شدند.)

امروز من یکسالگی فرزندم را جشن گرفتم و وبلاگم را هم مجدداً با همان نام باز سازی خواهم کرد تا روزی که سپهر واقعی بزرگ شد با کندو کاو در این دنیای مجازی شاید از عشق و علاقه من نسبت به خودش آگاه شود. البته اگر سپهر مجازی مثل این یکسال بی وفایی نکند و تا آن زمان با من همراه باشد.

سپهر عزیزم تولدت مبارک . انشاء الله با نوه نتیجه هایت در چنین شبی 100  سالگی خودت را جشن بگیری و یادی هم از ما بکنی.

برای دیدن عکسهای سپهر روی گالری عکس کلیک کنید.




:: مرتبط با: خاطرات تلخ و شیرین ,

ن : حسین ادیبی
ت : دوشنبه 11 تیر 1386
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.